#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_101
ریز می خندید و این بیشتر حرصم رو در می آورد.
بلاخره صبرم تموم شد و از جام بلند شدم.
-نترکی
تا این رو گفتم منفجر شد و بلند بلند می خندید.
لیوان نوشابه رو برداشتم که بریزم روش ولی قصدم رو فهمید و مچ دستم رو گرفت.
دستم رو محکم تکون دادم و گفتم ولم کن. از جاش بلند شد و رو به روم ایستاد، یهو به پشت سرم نگاه کرد و گفت:
-اع اونجارو
پوزخندی زدم و گفتم:
-این شوخیای بچگونه دیگه قدیمی شده
مهبد-نه جدی میگم، چندتا دلفین
ابروم رو بالا انداختم.
-من گول نمی خورم.
شونه هام رو گرفت و مجبورم کرد بچرخم.
راست می گفت چندتا دلفین داشتن توی آب بازی می کردن.
دستم رو گرفت و من رو دنبالش کشید.
به نرده های کوتاه تکیه زدیم و به دلفین ها خیره شدیم.
صدای دلفین ها سکوت سهمگین دریا رو شکسته بود.
دستم هنوز توی دست مهبد بود و انگار نمیخواست دستم رو ول کنه، البته از حق نگذریم خودم هم دوست نداشتم دستم رو ول کنه.
romangram.com | @romangram_com