#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_102

حس عجیبی نسبت بهش داشتم. درسته که خیلی اذیتم کرده بود ولی اینم درست بود که چندین بار جونم رو نجات داده بود. شاید باعث به خطر افتادنم خودش بود ولی خیلی زیرکانه ازم محافظت می کرد و این چیزی بود که نمیتونستم انکارش کنم.

به دستامون که توی دست هم بود نگاه کردم که تازه متوجه شد و دستم رو رها کرد.

دستم رو به نرده تکیه دادم و زیرچونم گذاشتم.

به فکر فرو رفتم و خیلی یهویی پرسیدم:

-مهبد، من کی هستم؟

انگار جا خورد چون سرش رو به سرعت چرخوند و بهم زل زد.

توی چشم هاش زل زدم و منتظر جوابش شدم ولی هیچ چیزی نمی گفت.

یکم که بهم نگاه کرد دوباره سرش رو به سمت دریا چرخوند.

مهبد-نمیدونم

بازوش رو گرفتم و مجبورش کردم بهم نگاه کنه.

-خواهش می کنم بهم بگو

مهبد-من هیچ چیزی راجب گذشتت نمی دونم.

مردمک چشم هام بین دوتا چشم هاش در رفت و آمد بود و با چشم بعش التماس می کردم که بهم بگه...انگار سوال و التماس درونم رو شنید.

مهبد-شاید آدم خشن، بداخلاق و هرچیز دیگه ای باشم ولی دروغ گو نیستم.

-پس بگو چرا می خواستی به شایان کمک کنی؟

آب دهنش رو قورت داد و نگاهش رو ازم دزدید. انگار از گفتن چیزی دودل بود.

مهبد-الان نمی تونم بهت بگم.

نا امید سرم رو پایین انداختم و خواستم برم که دستم رو گرفت.


romangram.com | @romangram_com