#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_103

مهبد-حوصلت سر نرفته؟

مظلومانه بهش نگاه کردم.

-بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی.

مهبد-دنبالم بیا

از پله ها پایین و به سمت اتاقش رفتیم.

لپ تاپش رو برداشت و شروع کرد به گشتن توش...

اون روز با مهبد دوسه تا فیلم دیدیم هرچند که سر دیدن فیلم کمدی و اکشن هم یه جنگ حسابی راه انداختیم که باعث شد بالش های روی تختش داغون بشن.

بیشتر از یک هفته بود که توی دریا بودیم. توی این مدت همش با مهبد یا جنگ و کل کل داشتم یا با آرمان،نازلی و مهتاب بودم.

نازلی و مهتاب دوتا خدمتکاری بودن که باهامون اومده بودن. با این که اول خیلی رسمی صحبت می کردن،خیلی زود باهاشون صمیمی شدم.

هروقت وقت داشتن، چهارنفری دورهم جمع می شدیم حسابی بهمون خوش می گذشت و بازی هم می کردیم، از اسم فامیل گرفته تا بازی های کامپیوتری ...

نازلی مثل اسمش خیلی ناز و خوشگل بود،صورت بامزه و تودل بروش توجه هرکسی رو جلب می کرد.

از حرکات و رفتار آرمان و طرز نگاه کردنش، می تونستم بفهمم قلبش واسه ی نازلی پرمیکشه.

مهتاب هم صورت بامزه ای داشت و هیچ وقت لبخند از لبش پاک نمی شد، البته به جز وقتایی که مهبد بود.

نمی دونستم چرا انقد از مهبد می ترسن ولی خوب حق هم داشتن مهبد برای من هم اون اوایل خیلی ترسناک بود.

توی اتاق نشسته بودم و حوصلم حسابی سر رفته بود.

نازلی و مهتاب داشتن سالن و اتاق مهبد رو تمیز می کردن و آرمان هم مشغول آشپزی بود.

از اتاق بیرون اومدم.

مهتاب داشت کف سالن رو تی می کشید.


romangram.com | @romangram_com