#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_104
با دیدنم سرش رو بالا آورد.
مهتاب-خیلی عجب از اتاق دل کندی...
پوفی کشیدم و دست هام رو توی جیب تی شرتم کردم.
-حوصلم عجیب سر رفته.
مهتاب-امروز کارمون زیاده
-اوهوم، می دونم...برم یکم هیولا رو اذیت کنم حوصلم بیاد سرجاش
دستش رو به کمرش زد و چشماش رو ریز کرد.
مهتاب- دو روزه آروم شدی فکر کردم آتش بس کردین.
-نچ، کجاست حالا؟
مهتاب-روی عرشه...به همه هم گفته از پله ها حق ندارن برن بالا
-ولی من میرم.
مهتاب-نیسا لجبازی نکن ...خیلی جدی بود این دفعه.
درحالی که به سمت پله ها می رفتم شونه ای بالا انداختم و گفتم:
-خوب باشه ولی من میرم.
صداش رو از پشت سرم شنیدم.
مهتاب- خیلی یه دنده ای
برگشتم چشمکی بهش زدم و از پله ها رفتم بالا...
هوا تاریک شده بود و خنکای عجیبی زو باخودش می آورد. هرچی جلوتر می رفتیم،هوا سردتر می شد.
romangram.com | @romangram_com