#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_105

دستم رو روی بازوم کشیدم و از آخرین پله هم بالا رفتم.

سرم رو بالا گرفتم و به آسمون آروم شب زل زدم.

ستاره های بزرگ و کوچیک می درخشیدن و گه گاهی بعضی هاشون با چشمک زدن، عرض اندام می کردن.

تا حالا این همه ستاره یک جا ندیده بودم. راستی که آسمون شب اونم از وسط دریا واقعا قشنگ بود.

ماه کامل بود وتوی آسمون پرتوهای نقره ایش رو پخش می کرد.

ماه کامل بود! وای خدای من امشب ماه کامل بود.

مهبد هم حتما دوست داشت تبدیل بشه برای همین گفته بود کسی نیاد روی عرشه...

به روبه زوم که نگاه کردم، دوباره اون گرگ خاکستری رو دیدم که با قدم های آروم به سمتم می اومد.

خواست عقب گرد کنم و برم که نتونستم چشم ازش بردارم.

انگار ترسی ازش توی دلم نبود برعکس هرچی جلوتر می اومد، احساس آرامش بیشتری می کردم و قلبم دیوونه تر می شد.

انگار به طرز عجیبی به سمتش کشیده می شدم.

یک قدم جلو رفتم.

درست جلوم بود.

دستم رو پایین آوردم و توی موهای نرم پشتش کشیدم.

چشم هاش رو بسته بود و صدای نفس هاش رو می شنیدم.

ناخوداگاه خم شدم و پیشونیش، درست روی پوزش رو بوسیدم.

خودم باورم نمی شد چیکار کردم انگار دست خودم نبود.

یهو تبدیل شد و روبه روم ایستاد.


romangram.com | @romangram_com