#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_106

دستش رو به سمتم دراز کرد و خواست برم به سمتش ولی یهو به خودم اومدم و از پله ها پایین رفتم.

دلیل رفتار های متناقض مهبد رو نمی فهمیدم. هرچقد سعی می کردم که خود واقعیش رو بشناسم نمی تونستم.

غرق افکارم بودم و داشتم به سمت اتاقم می رفتم که با صدای رعد و برق جیغ بنفشی کشیدم.

دوباره به سمت پله ها رفتم و به آسمون زل زدم.

رعد و برق روی آسمون نمایان شد، یهو همه جا رو روشن کرد و بعدش یه صدای خیلی بلند...

از رعد وبرق نمی ترسیدم ولی این که وسط دریا بودیم،شب و رعدو برق به شدت می ترسوندم.

خیلی عجیب بود، تا چند دقیقه ی پیش آسمون صاف بود و ماه می درخشید ولی حالا پرخاشگر شده بود و فریاد سر می داد.

رعد و برق بعدی مصادف شد با شروع شدن بارون خیلی شدید.

مهبد دستش رو روی سرش گرفت و به سمت پله ها دوید.

کنارم ایستاد و به آسمون زل زد.

-عجیبه، همین الان آسمون صاف بود.

مهبد-زیاد عجیب نیست، داریم وارد محدوده ی خاصی میشیم.

سرم رو چرخوندم و به نیم رخش نگاه کردم.

موهاش که همیشه حالت دار و مرتب بود، روی پیشونیش ریخته بود و صورتش رو مثل یه بچه ی تخس و شیطون کرده بود.

ناخودآگاه لبخندی زدم که همون لحظه سرش رو چرخوند و نگاهش رو بهم دوخت.

معذب شدم، سرم رو پایین انداختم و خواستم برم که صدام زد:

-نیسا

بدون این که بهش نگاه کنم،سرجام ایستادم.


romangram.com | @romangram_com