#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_107

مهبد-چرا انقد ازم فرار می کنی؟

با چشم های گشاد شده بهش زل زدم.

چهرش غمگین بود، چیزی رو سعی داشت مخفی کنه ولی کاملا واضح بود.

مهبد-چرا؟

-هوم؟

مهبد-درسته خیلی اذیتت کردم ولی...

-من میرم بخوابم.

این رو گفتم و بدون شنیدن حرف هاش رفتم توی اتاقم...

یکم که گذشت، کشتی شروع کرد به تکون خوردن های مکرر و صدای باد و طوفان رو از بیرون می شنیدم.

تکون خوردن ها خیلی شدید شده بود و ترسم داشت کل وجودم رو می سوزوند.

روی تختم نشسته و به تاج تخت تکیه زده بودم. پتو رو روی پاهام انداختم و زانوهام رو بغل کردم.

از ترس توی خودم مچاله شده بودم.

با صدای خیلی بلندی، جیغ وحشتناکی کشیدم و دست هام رو روی گوش هام گذاشتم.

چشم هام رو محکم بسته بودم و از ترس ناخودآگاه گریه می کردم.

احساس تنهایی به شدت آزارم میداد.

با این که دست هام رو گوش هام بود بازهم صدا رو به خوبی می شنیدم. یه لحظه صداها خیلی بلندترشد و بعد به حالت اول برگشت.

از ترس به خودم می لرزیدم که توی آغوشی فرو رفتم.

بدون این که بدونم توی بغل کی ام،سرم رو روی سینش گذاشتم، جرات نداشتم چشم هام رو باز کنم و ترس به تک تک سلول های بدنم رسوخ کرده بود.


romangram.com | @romangram_com