#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_108

نفس عمیقی کشیدم.

هوم...بوی عطرش چقد دلنشین و آشنا بود.

نمیدونستم فرشته نجاتم کیه ولی از ترس هم جرات نداشتم چشم هام رو باز کنم.

یکم بعد،شخص ناشناس دستش رو توی موهام فرو برد و موهام رو نوازش می کرد.

درست دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم...خیلی زود چشم هام سنگین شد و خوابم برد.

با احساس سنگینی روی کمرم از خواب بیدار شدم.

چشم بسته خمیازه ای کشیدم، فکر کردم پای آرتان رومه پس سعی کردم تکونش بدم.

هرکای می کردم فایده ای نداشت. قبلا انقد سنگین نبود. عادتش بود هر وقت می ترسید شب می اومد پیشم می خوابید...چاره چی بود یه برادرزاده که بیشتر نداشم.

یهو چشم هام تا بیشترین حد ممکن باز شد.

من، اینجا وسط دریا بودم و آرتان اون طرف دنیا پس این کیه؟

دستم رو روی جسمی که روی کمرم بود کشیدم.

یه دست بود.

آروم آروم به پایین نگاه کردم.

با دیدن دست یه مرد که من رو از پشت بغل کرده بود، جیغ خیلی بلندی کشیدم که حس کردم گلوم پاره شده...

بالش کنارم رو برداشتم و بدون این که ببینم کیه با شدت می کوبیدم توی سرش...

بلند شدم و روی تخت زانو زدم. دستش رو جلوی صورتش گرفته بود تا از خودش محافظت کنه.

بلند داد زدم:

-بیشعور...عوضی، تو کی هستی؟توی اتاق من چیکار می کنی؟


romangram.com | @romangram_com