#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_109

مچ دست هام رو گرفت و افتادم روش...

چشم توی چشم شده بودیم.

مهبد بود که عصبی بهم زل زده بود.

مهبد-همیشه همینجوری تشکر می کنی؟

توی صورتش جیغ زدم:

-توی اتاق من چیکار میکنی؟

مهبد-دیشب حالت خیلی بد بود. منم خوابم برد همینجا

اخم غلیظی بهش کردم و به سختی از جام بلند شدم.

پشتم رو بهش کردم و گفتم:

-به هرحال نباید توی تخت یه دختر و کنارش می خوابیدی

از جاش بلند شد و پشت سرم ایستاد.

مهبد-دیشب که خیلی دوست داشتی بغلت کنم و صدات در نیومد.

فورا چرخیدم و با دهن باز به صورتش که پوزخند می زد نگاه کردم.

-هی تو!

انگشت اشارم رو به سمتش گرفتم.

-چی با خودت فکر می کنی؟

لبخندی زد و یک قدم جلو اومد.

دست هام رو مشت کردم و جلوم گرفتم.


romangram.com | @romangram_com