#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_98

آرمان-کسی جرات نمی کنه

-وا یعنی چی؟

آرمان-هرکی بره و بخواد بیدارشون کنه، یا یه چیزی میخوره توی سرش یا اخراج میشه

دست هام رو روی سینم گره زدم و گفتم:

-من رو که نمی تونه اخراج کنه

با دقت به اطراف نگاه کردم.

دوتا سینی آهنی، درست هم اندازه ی هم پیدا کردم و خواستم از آشپزخونه بیرون برم که آرمان با تته پته گفت:

-می...می خوای...چیکار کنی؟

لبخند موزیانه ای زدم و گفتم:

-الان می فهمی

به سمت اتاقی که آرمان قبلا گفته بود اتاق مهبده رفتم.

خیلی آروم در رو باز کردم و رفتم بالای سرش. صدام رو تغییر دادم و گفتم:

-آقا لطفا بیدار شین

حرکتی نکرد.

بلند تر صداش زدم.

-آقا،آقا صبح شده بید...

هنوز حرفم تموم نشده بود که یه بالش به سمتم شلیک شد.

جاخالی دادم و دوباره رفتم بالای سرش، سینی ها رو بالا آوردم و با شدت هرچه تمام تر محکم به هم کوبیدمشون.


romangram.com | @romangram_com