#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_97
نمی دونستم آخرش می تونم به نیمه ی شیطانی وجودم غلبه کنم یانه ولی این رو خوب می دونستم که نمیخوام به کسی صدمه بزنم، این چیزی بود که حتی فکر کردن بهش هم عذابم می داد.
چشم هام رو که باز کردم، بدن دردم رو به وضوح حس کردم. عجیب بود، معمولا وقتی زیاد می خوابیدم اینجوری می شدم. با این فکر که حتما تا شب خوابیدم، از جام بلند شدم.
با همون موهای ژولیده و چشم های نیمه باز از اتاق بیرون رفتم.
با تعجب به نوری که از روی عرشه ی کشتی به سالن رسوخ کرده بود، نگاه کردم. این یعنی شاید یک ساعت خوابیدم.
به شدت احساس تشنگی می کردم برای همین رفتم توی آشپزخونه...
آرمان مشغول آشپزی بود.
-سلام من بیدار شدم
چرخید و لبخندی به روم پاشید.
آرمان-سلام،ظهر بخیر
-وا! یعنی چی ظهر بخیر!
سرم رو خاروندم و به نشونه ی فکر کردن چشم هام رو ریز کردم.
-فک کنم همش نیم ساعت خوابیدم.
آرمان بلند زد زیر خنده و قاشق چوبی توی دستش رو توی ظرف کنار اجاق گاز گذاشت.
-خیلی جالبه ها...از دیروز ظهر تا امروز ظهر واسه ی تو نیم ساعت گذشته.
با چشم های از حدقه بیرون زده بلند گفتم:
-چی!؟
آرمان-چون خیلی خسته بودی، تا الان خواب بودی...آقا هم هنوز خوابن.
-چرا اون رو بیدار نکردین؟
romangram.com | @romangram_com