#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_96

روبه روی مهبد نشستم و به این سفره ی رنگی زل زدم.

سالاد شیرازی، سبزی خوردن، زیتون پرورده که عاشقش بودم و دوغ و آب پرتغال...چقدر تشریفاتی انگار نه انگار اینجا وسط دریا بود.

یه خدمتکار دیگه، بقیه چیز هارو آورد. با دیدن قرمه سبزی و اون ته دیگ های طلایی رنگ، دلم ضعف رفت و شروع کردم به خوردن. واقعا دست پخت آرمان حرف نداشت.

تا خرخره خورده بودم و نمیتونستم نفس بکشم.

-آخیش گرسنم بودا

مهبد-خودت رو خفه نکنی.

اداش رو درآوردم و از جام بلند شدم.

بعد از غذا یه چرت حسابی می چسبید، با این فکر به سمت پله ها رفتم. آرمان رو توی آشپزخونه دیدم و به سمتش رفتم.

-عالی بود جناب آشپز دستپختت محشره

چشمکی هم بهش زدم.

آرمان-نوش جونت. خوشحالم خوشت اومده...

-من برم الان یه چرت حسابی میچسبه

لبخندی زد و گفت:

-برو

با این فکر به سمت اتاقم رفتم.

روی تخت دراز کشیده بودم و توی فکر اتفاقای پیش رو بودم.

نمی دونستم آخرش سرنوشتم چی میشه ولی کنجکاوانه منتظر بودم هرچه زودتر به جزیره ی الفا برسیم. سوال های بی شماری توی ذهنم بود که واسه ی هیچ کدومشون جوابی نداشتم و اولیش این بود که خانوادم چطور اجازه دادن با یه مرد غریبه برم اون سر دنیا...

افکار عجیب و غریب و چیزهایی که مهبد راجب جزیره ی الفا می گفت تموم ذهنم رو تسخیر کرده بودن و یه جورایی باعث صلب آرامشم شده بودن.


romangram.com | @romangram_com