#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_95
-مبهد می کشمت.
مهبد پشت سرم ایستاده بود و بلندبلند می خندیدم.
سعی کردم بلندشم که دوباره سرخوردم. دستم رو به لبه ی در گرفتم و تعادلم رو حفظ کردم. پسره ی احمق کف آشپخونه روغن ریخته بود.
مهبد با خنده نگام می کرد که همون موقع آرمان داشت به سمت آشپزخونه می اومد، هنوز خواستم بهش بگم جلو نیا لیز خورد و روی من افتاد.
دوتامون افتادیم روی زمین و تقریبا توی بغلش بودم.
مهبد خنده روی لبش ماسید و با عصبانیت من رو از آرمان جدا کرد. با تعجب بهش زل زدم که از روی زمین بلندم کرد.
با نگاهش به آرمان توپید که فک کنم بچه بنده خدا شلوارش رو خیس کرد.
با تعجب به حرکاتش زل زدم که دستم رو کشید و دنبال خودش برد.
به سمت سرویس بهداشتی رفت و من رو برد توی سرویس.
یه دستمال کاغذی از جیبش در آورد و با اخم شروع کرد به تمیز کردن صورتم. بدون هیچ حرکتی متعجب فقط بهش زل زده بودم.
کنار لبم رو آروم با دستمال پاک کرد. به لبم زل زده بود. یهو دستمال رو توی سطل آشغال انداخت و درحالی که بیرون می رفت گفت:
-صورتت رو بشور و بیا نهار.
هنوز تو شُک حرکاتش بودم ولی خیلی زود به خودم اومدم و مشغول شستن صورتم شدم.
بعدازشستن صورتم و مرتب کردن موهام از سرویس بیرون اومدم.
توی سالن قدم زدم و به سمت پله ها رفتم.
نسیم خنک و ملایمی به صورتم می خورد و پوستم رو نوازش می کرد.
مهبد پشت میز چهار نفره ای که روی عرشه بود، نشسته و به دریا زل زده بود.
یکی از خدمتکارها با یه سینی از پله ها بالا اومد و به سمت میز رفت. با دیدن سینی یاد سروصدای معدم افتادم به سمت میز رفتم.
romangram.com | @romangram_com