#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_94

پوزخندی زدم و گفتم:

-نمیخوام.

مهبد-اوکی خودت خواستی

این رو گفت و از کنار سینک یه لیوان آب برداشت...آب رو ریخت روم و دوباره گفت:

-معدرت بخواه...

عصبی از سکو پایین پریدم و بهش زل زدم.

تو یه حرکت ناگهانی یه تیکه از کیک شکلاتی رو برداشتم و به صورتش مالیدم.

منتظر نموندم و شروع کردم به دویدن...رفتم توی اتاقم و در رو قفل کردم.

با یادآوری چهرش که شکلات روی کیک صورتش رو قهوه ای کرده بود،بلند زدم زیرخنده...

مهبد با مشت محکم به در کوبید و گفت:

-بلاخره که از اون جا میای بیرون

باخنده اداش رو در آوردم و به سمت چمدونم رفتم.

لباس هام رو عوض کردم وخودم روی روی تخت انداختم.

چهره ی مهبد یه لحظه ام ازجلوی چشم هام کنار نمی رفت و باعث می شد لبخندم پررنگ تره بشه...پسره ی پررو به من میگه معذرت خوای کن.

یکم که گذشت حوصلم سر رفت از طرفی هم گرسنگی داشت به معدم فشار می آورد.

لای در رو آروم باز کردم و توی سالن رو نگاه کردم.

هیچکس نبود. پاورچین پاورچین به سمت آشپزخونه رفتم ولی تا پام رو توی آشپزخونه گذاشتم سر خوردم و صورتم رفت توی ظرف خامه ای که روی زمین بود.

با صدای بلند جیغ زدم:


romangram.com | @romangram_com