#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_93
-ممنون ولی انقد رسمی بامن حرف نزن... خودت میدونی که ما قراره یک ماه توی این کشتی باشیم و منم همش تنهام بخوای اینجوری رسمی حرف بزنی فکر می کنم اینجا قصره منم نامادری سفیدبرفی ام و همه ازم میترسند.
زد زیر خنده وبا ته خنده ای گفت:
-باشه ولی اگه آقای تابان با من دعوا کنه باید مسئولیتش رو قبول کنی...
پوفی کشیدم و گفتم:
-برو بابا کی از اون غول بیابونی می ترسه...اه اه پسره ی خودشیفته،وای نمیدونی چقدر روی اعصابمه
همینطوری داشتم تند تند حرف می زدم که با صدای سرفه ای به خودم اومدم.
مهبد درست جلوی ورودی آشپزخونه با قیافه ی برزخی ایستاده بود.
خودم رو نباختم و بهش زل زدم.
دست هاش رو روی سینش قفل کرد و به سمتم اومد.
آرمان-سلام آقا چیزی لازم دارین؟
بی توجه بهش لیوان شکلات داغم رو برداشتم و یکم ازش خوردم. واقعا خوشمزه بود.
مهبد عصبی روبه روم ایستاده بود.
نیم نگاهی بهش کردم و گفتم:
-چیه؟
مهبد-عذرخواهی کن
ابروم رو بالا انداختم و با تعجب گفتم:
-چی؟
مهبد-بابت حرف هایی که زدی عذرخواهی کن.
romangram.com | @romangram_com