#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_34

هیچوقت یادم نمی اومد.

یاد اتفاق صبح افتادم.

چراغ اتاق رو روشن کردم و جلوی آینه قدی ایستادم.

دستم رو روی قلبم گذاشتم.

کاملا عادی بود و هیچ چیز عجیبی نبود.

سرم به شدت درد می کرد.

با دست سرم رو گرفتم و لبه ی تخت نشستم.

با صدای دستگیره ی در سرم رو بالا آوردم.

اولین چیزی که دیدم چشم های نگران نیاسان بود.

آروم اومد توی اتاق و در رو بست.

جلو اومد، کنارم روی تخت نشست و دست های یخ زدم رو توی دستش گرفت.

نیاسان- نمیخوای بگی چی شده؟ چرا هیچی به هیچکدوممون نمیگی؟

خودم رو توی بغلش انداختم و زدم زیر گریه...یهو منفجر شدم و هرچی توی دلم بود گفتم. از کابوس های ترسناکم، از خواب هایی که همیشه فراموششون می کنم، از خاطرات گنگی که ازشون سر در نمیارم و از همه اتفاقات ترسناکی که این اواخر واسم میافته...

انقد گفتم تا خالی شدم. تمام این مدت نیاسان موهام رو نوازش می کرد و سعی می کرد آرومم کنه.

صورتم رو بین دست هاش گرفت و گفت:

-هیس آروم باش نیسا کوچولوی داداش

با هق هق گفتم:

-من نمیدونم کی هستم نیاسان...به من بگو کی هستم، بگو پدر و مادرمون کی بودن.


romangram.com | @romangram_com