#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_33

عروسک های عجیبی از جنس پارچه های ابریشمی دستم بود و باهاشون بازی میکردم.

یه پیراهن بلند تنم بود.

لباس هام شباهتی به لباس های یه دختر بچه نبود.

یه زن با یه لباس آبی آسمونی دو سه تیکه که به نظر مثل لباس های زنای چندین هزار سال پیش بود داشت به سمتم می اومد.

موهای مشکی مواجش از زیر اون شال بلند حریر و نازک که تا پایین دامن لباسش می رسید معلوم بود.

لبخندی زد، روی زمین نشست. لبخند جذابی زد...اونم روی گونه هاش مثل من چال داشت.

راستی که این زن چقدر آشنا بود.

دستاش رو از هم باز کرده بود و با لبخند نگام می کرد.

ناگهان به سمتش دویدم، خودم رو توی بغلش انداختم و بلند گفتم:

-مادر

از خواب پریدم.

توی اتاقم بودم. هوا تاریک شده بود. انقد گیج خوابم بودم که درک نمی کردم توی چه زمانی هستم و چه اتفاقی افتاده...

موبایلم رو از روی پاتختی برداشتم و ساعت رو نگاه کردم.

ساعت هفت شب بود.

احساس عجیبی داشتم.

میدونستم خواب عجیب و قشنگی دیدم ولی هرچی فکر می کردم یادم نمی اومد.

دلیل این همه فراموشی رو نمی فهمیدم.

هروقت به گذشتم فکر می کردم یهو به پوچی می رسیدم.


romangram.com | @romangram_com