#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_32

حالا هم که این چیزای ترسناک و عجیب...درک اتفاقات اطرافم واقعا واسم مشکل بود.

بعضی وقت ها یه نیرو و یه چیز خاصی رو توی وجودم حس می کردم.

یه چیزی که من رو از بقیه متمایز می کرد.

یهو یاد اون عروسک ترسناک افتادم.

راستی اون چی بود...اون مرد پشت دیوار...اون روز که حالم بد شد و حالا هم اون سر بریده.

همه اینا چیزی بود که فقط واسه من اتفاق می افتاد.

حال خوبی نداشتم، دست و پام می لرزید و حتی قادر نبودم از جام بلند شم.

یهو حس کردم از زمین کنده شدم.

نیاسان درحالی که ابرو هاش توی هم گره خورده و به شدت نگران بود، من رو روی تختم گذاشت.

آرمیس کنار تخت نشسته بود و دستم رو توی دستش گرفته بود.

خاله ملورین محکم تکونم داد.

خاله ملورین- نیسا...نیسا عزیزم یه چیزی بگو

مدام تکونم می داد ولی انقدر حالم بد بود انگاری اصلا چیزی از حرفاش نمی فهمیدم. تو یه حالت گنگی بودم یه لحظه یه گرمای خفه کننده ای رو روی قلبم حس کردم. انگار داشت قلبم آتیش می گرفت.

نگاهی به قفسه ی سینم انداختم.

پوستم درست روی قلبم سرخ شده بود و داغ بود...همه با تعجب بهم زل زده بودن...

ناخودآگاه دستم رو روی قلبم گذاشتم که دستم سوخت و اخ بلندی گفتم.

عمو شهروین وحشت زده همه رو کنار زد و کف دستش رو روی قلبم فشرد که احساس کردم درد و سوزشم کمتر شد ولی همون موقع به عالم بی خبری پا گذاشم.

توی یه باغ سرسبز بودم.


romangram.com | @romangram_com