#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_31

آرمیس بود که گرفتم و روی زمین نشستم.

همه اومدن توی اتاق...

زبونم بند اومده بود و فقط بی صدا اشک می ریختم.

دستم رو محکم روی دهنم گذاشته بودم و چشمام دلشت از حدقه بیرون می زد.

نفس هام تند شده بود و به حموم خالی زل زده بودم.

عمو شهروین کنارم نشست و تکونم داد.

وقتی دیدم حالش خوبه خودم رو محکم توی بغلش انداختم و بلند زدم زیر گریه...

عمو شهروین- هیس آروم باش چیزی نیست.

انقد گریه کردم تا بلاخره آروم شدم.

از خودش جدام کرد و گفت:

-چی شده نیسا؟

جوابی ندادم. بی حرکت فقط به نقطه نامعلومی زل زده بودم.

خاله ملورین دست های یخ زدم رو توی دستش گرفت و گفت:

-چه اتفاقی واست افتاده عزیزم؟

نگاه بی روحی بهش انداهتم و دوبارع سرم رو چرخوندم.

به فکر فرو رفتم.

این اتفاقای عجیب اطرافم داشت دیوونم می کرد.

یه خاطرات گنگی بعضی وقت ها توی ذهنم می اومد که ازش سردر نمی آوردم.


romangram.com | @romangram_com