#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_29

-جونم؟

آرنیکا- اون عروسک کوچولو که مامانم ازش ترسید رو کی واست خریده؟

موهای آشفتم رو یک طرف شونم ریختم و به دریا زل زدم.

-نمیدونم

آرنیکا- چرا مامان ملورین ازش ترسید؟

لبخندی زدم و لپای کوچولوش رو کشیدم.

-مامان شوخی می کرد بخندیم، مثل اون دفعه که ماسک گرگینه گذاشت روی صورتش و مارو ترسوند.

خندید و گفت:

-اره من انقده ترسیده بودم....راستی نیسا جون به نظرت گرگینه وجود داره؟

-خوب مردم میگن نه وجود نداره ولی بعضی ها هم هستن که میگن دیدنشون...

بهم چسبید و گفت:

-من ازشون خوشم نمیاد...

-منم همینطور

هوا دیگه داشت تاریک می شد که با صدای نیاسان که بلند صدام می زد به خودم اومدم.

نیاسان- نیسا، آرنیکا بیاین دیگه...

معمولا هر وقت می اومدیم اینجا تا اخر شب با بقیه لب ساحل بودیم.

عجیب بود که اونا نیومدن بیرون.

شونه ای بالا انداختم و با خودم گفتم خوب لابد خستن...


romangram.com | @romangram_com