#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_28
موج ها با شدتی نه چندان زیاد به پاهام برخورد می کرد و ماسه ها رو به رقص در می آوردن.
نفس عمیقی کشیدم و همونجا نشستم.
پاهام رو بغل کردم و به اون آبی زیبا زل زدم.
موج ها جلوتر و جلوتر اومدن تا بلاخره تا کمرم رسیدن.
صدای شیرین آرنیکا که بلند اسمم رو صدا می زد توی گوشم پیچید.
یه لحظه سرم رو چرخوندم که موج بزرگی به شدت بهم خورد و پخش زمین شدم.
آرنیکا بهم رسید و بلند زد زیر خنده.
خودمم خندم گرفته بود.
بلند خندیدم و یهو کشیدمش سمت خودم که تعادلش رو از دست داد و افتاد کنارم.
بلند خندیدم و دوتایی شروع کردیم آب ریختن روی هم...
صدای خندمون کل ساحل رو پرکرده بود.
شالم از سرم افتاده بود و دکمه های مانتوم باز شده بود اما خوشبختانه اینجا ملک عموشهروین بود و یه ملک شخصی برای حصار کشیده بودن و کلا کسی این سمت نمی اومد.
یه لحظه نگاهم به سمت چپ کشیده شد.
حس کردم یه مرد پشت دیواری که به حصار ختم می شد ایستاده... ولی هیچکس نبود.
بعد از کلی آب بازی با آرنیکا بلاخره رضایت خسته روی ماسه ها افتادیم.
آرنیکا با انگشت های کوچولوش روی ماسه های نرم ساحل نقاشی می کشید.
همونجوری که نقاشی می کشید یهو به فکر فرو رفت و گفت:
-نیسا جون
romangram.com | @romangram_com