#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_27
من،خاله ملورین، آرمیس، آرنیکا و خاله آبدیس تو یه ماشین بودیم و آقایون هم تو ماشین دیگه...
تمام طول راه به سکوت گذشت.
با توقف ماشین از فکر بیرون اومدم.
آرنیکا توی بغلم خوابش برده بود.
آروم در ماشین رو باز کردم و به عمو شهروین اشاره کردم که بیاد.
عمو شهروین آرنیکا رو از من گرفت و به سمت ساختمون رفت.
از ماشین که پیاده شدم، عطر خوش خاک بارون خورده رو با تمام وجود حس کردم.
درخت های سرسبز و با طراوت حیاط ویلا بوی زندگی می داد.
صدای موج های خروشان دریا رو حتی از این فاصله هم می شنیدم.
خاله ملورین واقعا زن خوشبختی بود.
زندگی توی ویلای به این قشنگی اونم کنار دریا واقعا لذت بخش بود.
عمو شهروین عاشق خاله ملورین بود به طوری که عشقشون ورد زبون عام و خاص بود.
طبق معمول همیشه وقتی نزدیک دریا بودم از خود بی خود می شدم.
به سمت پشت ساختمون رفتم.
ساحل خروشان بود و موج های خشمگین ولی عاشقش به ماسه های نرم ساحل سیلی از قطره های نقره ای امید می زدن...
از همون جا صندل هام رو در آوردم و به سمت دریا پر کشیدم.
انگشت های پاهام که نرمی ماسه ها رو حس می کرد تموم حس های مثبت دنیا به وجودم تزریق می شد.
به سمت ساحل می دویدم و نسیم خنکی که از موج ها ساطع می شد صورتم رو نوازش می کرد.
romangram.com | @romangram_com