#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_26
عمو شهروین سرش رو تکون داد و گفت:
-همینطوره... بهتره بهشون خبر بدیم.
هممون میریم شمال، همه باهم باشیم خیلی بهتره.
این رو گفت و به سمت تلفن رفت.
ترسیدم ببینم که فورا در رو بستم و روی تخت نشستم.
این عروسک عجیب چی بود که همه ازش وحشت داشتن.
انقد غرق افکار مختلفم بودم که نفهمیدم دقایق چطوری گذشتن.
با صدای در اتاق به خودم اومدم.
آرمیس اومد توی اتاق و گفت:
-نیسا وسایلت رو اماده کن میخوایم بریم شمال...
با چشم های گشاد شده گفتم:
-ولی دانشگاه چی؟ من کلاس دارم اگه نرم این ترم می افتم.
آرمیس- اشکالی نداره فقط یه ترم عقب می افتی...این رو گفت و فورا از اتاق خارج شد.
با اکراه بلند شدم و وسایام رو جمع کردم.
یک ساعت بعد خاله آبدیس و عمو وهرام هم اومدن و بعد از خوردن نهار راه افتادیم.
سوال های گنگ و مبهم زیادی توی ذهنم بود و برای هیچ کدوم جوابی نداشتم.
هروقت سعی می کردم ازشون بپرسم طفره می رفتن و چیزی نمی گفتن.
واقعا گیج شده بودم و معنی رفتارشون رو نمی فهمیدم.
romangram.com | @romangram_com