#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_180
مشتی به بازوش زدم و گفتم:
-کوفت
مهبد- باحال غیرتی شدی ولی عزیزم همه که مث تو هیز نیستن.
ابروی بالا انداختم و دستم رو به کمرم زدم.
-من هیزم؟
مهبد به دستش اشاره کرد و گفت:
-دیدم چجوری نگاه می کردی. و بعد چشمکی زد.
زبونم رو واسش در آوردم و درحالی که از اتاق خارج می شدم گفتم:
-نخیر
صدای خندش رو از توی اتاق شنیدم و لبخندی روی لبم نقش بست.
بعد از کارهای مقدماتی بلاخره سوار هواپیمای شخصی مهبد شدیم و چندساعت بعد به تهران رسیدیم.
وقتی به تهران رسیدیم به خواست من قرار شد تا شمال و ویلای عمو شهروین با ماشین مهبد دو نفری بریم.
ترس کوچیکی توی دلم خونه کرده بود. می ترسیدم نتونیم موفق بشیم و از هم جدا بشیم برای همین دوست داشتم بیشتر و بیشتر باهم خاطره بسازیم. می خواستم این خاطره های دوست داشتنی و سخت همیشه یادم بمونه... این روز های ترسناک ولی به یاد موندنی، روز های ترسناکی که توش عشقمون شکل گرفت.
توی ماشین نشسته بودم و مهبد رانندگی می کرد.
آسمون صاف و آبی بود و تیکه ابرهای پنبه ای کوچیک توش به چشم می خوردن.
شیشه ی ماشین رو پایین دادم و نفس عمیقی کشیدم.
مهبد به شدت به فکر فرو رفته بود و انگار داشت پازل افکارش رو به دقت کنار هم می چید.
ضبط ماشین رو روشن کردم و سعی کردم مهبد رو از افکار مشوشی که آزارش می داد بیرون بکشم.
romangram.com | @romangram_com