#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_179

صبح زود با صدای قاشقی که محتویات لیوانی رو هم می زد و سکوت سنگین اتاق رو می شکست بیدار شدم.

مهبد صبحونه آماده کرده بود.

سرجام نشستم و خمیازه ای کشیدم.

مهبد- نیسا باید زودتر صبحونه بخوریم و راه بیافتیم.

اوهومی گفتم و از جام بلند شدم.

دست هام رو بالای سرم کشیدم و به بدنم کش و قوسی دادم و صدای استخون هام رو شنیدم.

به سمت دستشویی رفتم و آبی به دست و صورتم زدم. چشم هام پف کرده بود و چهرم خیلی بامزه شده بود.

گیج خواب بودم ولی همون جوری توی آینه زبونم رو در آوردم و با همون قیافه گیج خندیدم. خوشحال بودم که دیگه همه چیز قراره تموم بشه...

از دستشویی که بیرون اومدم مهبد لیوان چایی شیرین رو به سمتم گرفت. رو به روش نشستم و توی چشم های خاکستریش خیره شدم.

آستین لباسش رو تا روی آرنج تا زده بود و رگ های دستش بیرون زده بود. نون تستی از روی میز برداشت و روش کره ی بادوم زمینی مالید.

همینجوری بهش زل زده بودم که لبخند شرورانه ای زد و گفت:

- چی شده عشقم؟

گیج و منگ نگاهش کردم و بعد متوجه حرکتم شدم. دست و پام رو گم کرده بودم اما خودم رو نباختم.

خم شدم نون تست رو از دستش گرفتم گازی ازش زدم و به نشونه ی نمی دونم شونه هام رو بالا انداختم.

تک خنده ای کرد و نون تست دیگه ای از توی سبد برداشت.

بعد از صبحونه هردو حاضر شدیم و به سمت در خروجی رفتیم. مهبد دستگیره در رو گرفت و چرخوند که نگاهم دوباره به دست هاش افتاد. ابروهام توی هم گره خورد و یهو مچ دستش رو گرفتم.

سرش رو چرخوند و با تعجب نگاهم کرد که آستیناش رو پایین می زدم.

یهو بلند زد زیر خنده.


romangram.com | @romangram_com