#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_178
با تعجب فقط به گوشه ای زل زده بودم. این روز ها انقد چیزهای عجیب و غریب دیده و شنیده بودم که دیگه کمتر شوکه می شدم.
اون روز به همراه مهبد همه وسایل رو اماده کردیم تا روز بعد صبح خیلی زود قبل از طلوع خورشید راه بیافتیم. جدا شدن از کوروش و اون آدم کوچولوها واسم خیلی سخت بود توی همین زمان کم انقدر باهم خو گرفته بودیم که وقتی پیشم نبود دلم واسش خیلی تنگ می شد. از طرفی خیلی هم خوشحال بودم چون دلم به شدت واسه خانوادم تنگ شده بود.
دو روز روی دریا بودیم تا بلاخره از دور خشکی رو دیدم.
اسکله ی بزرگ با قایق و کشتی های کوچیک و بزرگ از دور به چشم می خوردن.
هوا رو به گرما می رفت. مهبد این دو روز رو اضلا نخوابیده بود ولی من بعضی وقت ها ناخودآگاه پلک هام سنگین می شدن و خوابم می برد.
چهره ی مهبد خیلی خسته و رنگ پریده به نظر می رسید. هوا گرم بود و نسیم داغی گونه هام رو می سوزوند.
وقتی به ساحل رسیدیم، همون مردی که قبلا دیده بودمش منتظرمون بود. مهبد قایق رو به اون سپرد و باهم به سمت ماشینش که اون طرف خیابون پارک شده بود رفتیم.
قرار بود امشب رو دبی بمونیم و فردا صبح برگردیم ایران.
مهبد در عقب ماشین رو باز کرد و هردو سوار شدیم. راننده تک استارتی زد و راه افتاد.
مهبد که انگار خیلی خوابش می اومد، سرش رو روی شونم گذاشت و طولی نکشید که خوابش برد.
وقتی به هتل رسیدیم، آروم تکونش دادم و گفتم:
-مهبد...مهبد
زیرلب گفت:
-هوم؟
-پاشو رسیدیم. برو بالا بخواب...
به سختی چشم هاش رو باز کرد و خمیازه ای کشید.
از ماشین پیاده و سوار آسانسور شدیم.
اون شب هردو خیلی زود خوابمون برد البته شب نبود غروب بود هوا هنوز کاملا تاریک نشده بود ولی ما انقدر خسته بودیم که به تاریک و روشن بودن هوا توجهی نکردیم.
romangram.com | @romangram_com