#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_177

مهبد-بهتره یه چیزی بخوریم چند روزه هیچی گیرمون نیومده. تازه وقتی این حرف رو زد صدای شکمم در اومد و سکوت فضا رو شکست. هردو بلند زدیم زیر خنده و به سمت آشپزخونه رفتیم.

هردو فارق از تموم ترس ها، سختی ها و مشکلاتمون با شوخی و خنده و عشق بی نهایتی که بینمون بود مشغول آشپزی شدیم.

روی مبل نشسته بودم و مهبد سرش رو روی پام گذاشته بود. دستم رو توی موهای خوش حالت و نرمش فرو کردم و شروع کردم به بازی حردن با موهاش...

به فکر فرو رفتم و سعی کردم حرف های ماکسیرا رو توی ذهنم مرور کنم.

منظورش رو از این که عشق و خوبی باید به شیطان و پلیدی هاش پیروز بشه رو نمی فهمیدم و درکش واسم سخت بود.

زیر لب آروم زمزمه کردم:

-حالا باید چیکار کنیم.

مهبد که حرفم رو شنید سرش رو به سمت بالا گرفت و توی چشم هام زل زدم.

مهبد- دقیق بگو ببینم ماکسیرا چی بهت گفت؟

-حرف های عجیبی می زد. می گفت عشق باید پیروز بشه با عشق میشه شیطان رو شکست داد.

وقتی حرفم تموم شد، مهبد سرجاش نشست و دستش رو با حالت متفکرانه ای زیر چونش زد.

مهبد-فکر می کنم باید برگردیم ویلای شمال. تنها کسی که خوب این جنگ و نبرد رو میشناسه شهروینه اون می دونه چجوری باعشق باید شیطان رو شکست بدیم.

با بی حوصلگی روی مبل لم دادم و گفتم:

-یعنی باید بازم چندهفته توی کشتی باشیم؟

مهبد-نه این دفعه دو روزه میرسیم با همون قایق موتوری.

با چشم های گشاد شده بهش زل زدم.

-چطور ممکنه؟

مهبد-این جزیره انقد اسرار آمیزه که هیچکس نمیتونه سر از راز هاش در بیاره و این چیز هاییه که فقط ماکسیرا میدونه. واسه ی پیدا کردن جزیره باید یک ماه توی دریا باشی تا بلاخره وقتی ماه کامل به صورت دقیق توی مکان معین شده ی خودش قرار گرفت، میتونی جزیره رو پیدا کنی البته فقط یه موجود که اجازه ورود به اونجا رو داشته باشه میتونه پیداش کنه. ولی برای خروج از جزیره فقط کافیه روی کوه سنگی بزرگ جزیره بایستی و به جایی که میخوای بری فکر کنی بعد از اون سوار قایق میشی و خیلی زود به مکان مورد نظرت میرسی.


romangram.com | @romangram_com