#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_176

من رو به خودش فشرد و دستش رو روی موهام کشیدم.

مدتی همینجوری بودیم که گفت:

-ولم کن. تا بریم تو...

سرم رو درحالی که به قفسه ی سینش چسبونده بودم تند تند به نشونه ی نمیخوام تکون دادم که یهو همونجوری بغلم کرد. من هم از خدا خواسته پاهام رو دور کمرش قفل کردم.

به سمت مبل رفت و رو به روش ایستاد.

مهبد- نیسا عزیزم میخوای همینجوری مث کوالاها ازم آویزون باشی؟

ازش جدا شدم و درحالی که نیشم رو تا بناگوش واسش باز کردم گفتم:

-من ماکسیرا رو دیدم.

مهبد-پس همه چیز رو فهمیدی

با دلخوری بهش نگاه کردم و جواب دادم.

-یعنی تو همه چیز رو از اول می دونستی؟

درحالی که روی مبل می نشست گفت:

-نچ اینو نمی دونستم که تو جای مامانبزرگمی عشقم.

با چشم های گشاد شده و عصبانیت نگاهش کردم و یهو یه مشت حواله ی بازوش کردم و با حرص افتادم به جونش که خیلی راحت مشت هام رو توی دستش گرفت و بهم خیره شد. اخم غلیظی کردم و روم رو ازش برگردوندم.

یهو سرش رو کج کرد و بوسیدم. که سرخ شدم و سرم رو پایین انداختم.

مهبد- چه هزارسالت باشه چه یک سال من عاشقتم دیوونه.

لبم رو به دندون گرفتم و لبخندی از سر رضایت زدم.

مشت هام رو رها کرد و از جاش بلند شد.


romangram.com | @romangram_com