#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_175

-نیسای عزیزم این بازی عشق و نفرته و فقط با عشق، نفرت رو میشه شکست داد. شایان سال ها پیش نیروهای شیطانی رو توی وجودتو نشوند و سعی کرد تبدیل به یه شیطانت کنه ولی موفق نشد چون نیمی از نیروهای شهروین توی وجود توعه. شهروین برای این که افسرده و گیج نشی و برای این که بهتر زندگی کنی حافظت رو پاک کرد ولی با این کار نیمی از نیروهای خودش رو توی وجودت گذاشت.

مات و مبهوت فقط به گوشه ای زل زده بودم. حرف هایی که شنیده بودم مثل یه خواب عجیب بود خوابی که خیلی واقعی بود. باروم نمی شد من هزاران سالمه وخانوادم چندین قرن پیش مردن.

گیج و منگ فقط به ماکسیرا زل زده بودم.

ناباورانه زیرلب زمزمه کردم:

-باورم نمیشه!

ماکسیرا-این تصمیم خودته. تو دوراه داری نیسای عزیزم. اول این که نیمه ی شیطانیت رو نادیده بگیری و با عشقی خالص

این جنگ رو پایان بدی یا این که نیمه ی شیطانیت رو بپذیری، یه شیطان قدرتمند بشی عشق رو شکست بدی.

این رو گفت و به سمت دیواره ی حباب رفت. از حباب بیرون رفت. پاهاش با همون دم زیبا عوض شد و به آرومی از حباب دور شد.

ماکسیرا من رو با کوهی از ابهام و تعجب تنها گذاشته بود و حالا گیج و وحشت زده به گوشه ای زل زده بودم.

مدتی بود که بی حرکت فقط به آبی دریا چشم دوخته بودم. شُک بزرکی بهم وارد شده بود و نمی دونستم باید چیکار کنم. این بازی عشق و نفرت درست مثل یه فیلم تخیلی و عجیب بود که به نظر خیلی واقعی می رسید و مدام از جلوی چشم هام رد می شد. حس عجیبی داشتم. همیشه فکر می کردم صانحه ی دلخراشی باعث مرگ پدر و مادرم شده که حتی جسدشونم باقی نمونده و نیاسان برای این که لین حادثه دلخراش بوده بهم چیزی نگفته ولی حالا واقعیت وجود و زندگی من خیلی فراتر از یه حادثه بود.

این همه مدت مثل یه آدم عادی زندگی کرده بودم درحالی که لب مرز عشق و نفرت بودم. نیمی از وجودم شیطان و قدرت های نفرت انگیز و نیم دیگه الهه های پاک و عشق... حتی خودم هم نمی دونستم کی و چی هستم راستی که واقعا من کی هستم؟ حامل نیروی زشتی و پلیدی؟ یا دربر دارنده ی نیروی پاکی و زیبایی؟

این سوالی بود که انگار جوابش رو کسی نداشت. این یه جواب بود که باید ساخته می شد. من کسی بودم که می تونستم این جواب رو به وجود بیارم.

احساس تنفر شدیدی نسبت به خودم داشتم و نمی تونستم خودم رو به خاطر صدمه زدن به عمو شهروین ببخشم. این تصمیمی بود که گرفته بودم. من درست مثل عمو شهروین با شیطان می جنگم با این تفاوت که من نیمی از وجودم شیطانه. من با این نیمه ی شیطانی می جنگم.

تصمیمم حالا قطعی بود و میخواستم عملیش کنم. توی این فکر بودم که چجوری زودتر از این اقیانوس بیرون برم که ناگهان وسایل توی حباب یکی یکی شروع به ناپدید شدن کردن.

حالا حباب خالی آروم آروم داشت به سمت بالا حرکت می کرد. این حباب عجیب انگار متوجه شده بود که تصمیمم رو گرفتم. حباب به آرومی آب شفاف رو کنار می زد و به سطح اقیانوس نزدیک می شد.

وقتی به سطح آب رسیدیم حباب به سمت چپ حرکت کرد. از دور درخت های سر به فلک کشیده ی جزیره رو می دیدم که شاخه های آشفته و درهم تنیده شون در باد درحال رقص بودن. دیگه به ساحل رسیده بودم که حباب ترکید.

این ساحل رو می شناختم. اینجا ساحل جلوی عمارت خانوادگی مهبد بود.

پاهام که به ماسه های نرم ساحل برخورد کرد شروع کردم به دویدن و به سمت عمارت رفتم. زنگ رو چند بار فشردم و با مشت محکم به در می ذم. هنوز نگران مهبد بودم و دلم به شدت واسش تنگ شده بود. در با صدای تیکی باز شد چهره ی با صلابت مهبد رو درحالی که جلوی در ورودی خونه ایستاده بود دیدم. دیگه صبر نکردم و به سمتش پرواز کردم. خودم رو توی بغلش انداختم و عطر خوشبوش رو با تمام وجود بوییدم.


romangram.com | @romangram_com