#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_174
-یعنی شما اون شخص هستین؟
با همون لبخند جوابم رو داد.
-من باید چیکار کنم باید جوری شایان رو شکست بدم؟ اون کیه و میخواد با من و خانوادم چیکار کنه؟
ماکسیرا-این خیلی شوکه کنندس ولی مجبورم همه چیز رو واست تعریف کنم.
-شما میدونین من کی هستم؟ شما میتونین هوویتم رو بهم بدین؟
دست نوازشی روی سرم کشید و گفت:
-عجله نکن همه چیز رو میفهمی.
مشتاقانه بهش زل زده بودم که از جاش بلند شد. به سمت دیواره ی حباب رفت و نگشت اشارش رو از حباب بیرون برد. ماهی کوچیک زردی به سمتش اومد و انگار نوک انگشتش رو بوسید. ماکسیرا با نوک انگشتش بدن ماهی رو ناز کرد. ماهی چرخی دور انگشتش زد و به یه سمت دیگه شنا کرد.
دستش رو توی حباب کشید و شروع به حرف زدن کرد.
ماکسیرا:
-این داستان برمیگرده به هزاران سال پیش...اون زمان یکی از بزرگترین فرشته های محافظ عاشق یه انسان شد. یه انسان فانی اون انسان کسی نبود جز ملکه ی ایران و همسر پادشاه. زنی که توی مهربونی و زیبایی همتایی نداشت. فرشته ی محافظ روزهای زیادی به پروردگار التماس کرد که بذاره اون روی زمین بره ولی امکانش وجود نداشت. شاید اگه اون انسان یه زن معمولی بود همه چیز آسون تر می شد ولی اون انسان عاشق همسرش بود و حاضر نبود هیچ چیز رو با عشقش عوض کنه. فرشته ی محافظ لج کرد و کینه ی بزرگی نسبت به خدا توی دلش شکل گرفت.اون این کینه رو هرلحظه بیشتر توی دلش پرورش داد و تا جایی که به سمت شیطان رفت و به اون ملحق شد. شیطان به اون وعده داده بود که کاری میکنه اون زن تا ابد جاودانه و متعلق به فرشته ی محافظ بشه. ولی قبل از این که این اتفاق بیافته اون زد باردار شد و بچه ای رو توی وجودش پرورش داد. زن وقتی فهمید شیطان دنبالشه تصمیم گرفت این بچه رو مخفی کنه و تولدش یه راز باقی بمونه. راضی که فقط تعدا محدودی ازش خبر داشتن. رازی که تا ابد باقی می موند. ولی خیلی زود مشخص شد اون بچه یه بچه ی معمولی نیست و اون زاده شده از عشقه. نیروهایی شگفت انگیزی توی وجودش بود که با عشق بی نهایت خو گرفته بود.
یک قدم به سمت چپ برداشت و درحالی که پشتش به من بود ادامه داد:
-اون بچه توی مکان دور افتاده ای درناز و نعمت بزرگ شد و درحالی که رشد و نمو پیدا می کرد با تنها دوستش که مثل برادرش بود همبازی شد اون دوتا باهم بزرگ و بزرگتر شدن. چندسال که گذشت یه روز شوم بلاخره از راه رسید. اون فرشته ی محافظ که حالا تحت سلطه ی کامل شیطان بود به کاخ حمله کرد و خواست مادر اون بچه رو بکشه ولی اون بچه که حال مرد بالغ و درستکاری شده بود جلوی اون رو گرفت. یه مدت همه چیز آروم بود ولی بعدش جنگ بزرگی در گرفت جنگی بین شیاطین و پسری که نیروی خالص عشق رو داشت.
توی این جنگ خیلی ها قربانی شدن ولی سه نفر به خواب ابدی فرو رفتن.
اون پسر یعنی شهروین به همراه دوستش نیاسان و تنها خواهر دوست داشتنی نیاسان که شهروین علاقه ی زیادی بهش داشت و بیشتر از جونش درست مثل خواهر کوچولوی خودش دوستش داشت.
شهروین موفق نشد شیطان رو شکست بده فقط تونست محدودش کنه و با این کار اون سه نفر به خواب ابدی فرو رفتن. هزار سال بعد یه دختر که توی مکان خواب ابدی اونا ملک داشت خانوادش به دست شیاطین کشته شدن. همه مردن جز اون دختر یعنی همون همسر عموشهروینت. اون دختر خیلی خاصی بود و اراده محکمی داشت. یه روز ناخواسته راز خواب ابدی رو کشف کرد. این زنجیره ی عشق بود و با یه عشق خالص شهروین و نیاسان می تونستن نجات پیدا کنن. این عشق چندین سال بود که شکل گرفته بود عشقی که توی خواب شکل به وجود اومده بود. دوست ملورین، آرمیس عاشق مردی بود که فقط توی خواب دیده بود. اون مرد نیاسان بود این عشق که توی خواب شکل گرفته بود انقدر قوی بود که تونست اون ها رو از خواب ابدی نجات بده.
وقتی شهروین بیدار شد عشق حقیقی خودش رو که ملورین بود بلاخره پیدا کرد. اون ها تلاش های زیادی کردن و جنگیدن. ولی یه مرد که با اون ها بود و عاشق ملورین بود بهشون خیانت کرد و مثل اون فرشته ی محافظ به سمت شیطان رفت چون اون خودش از خون همون فرشته بود. اون شایان بود. شیطان سال ها پیش خواسته فرشته رو براورده کرد و اون رو تبدیل به یه انسان کرد و حالا شایان یکی از نوادگان اون بود که دوباره نیروهای جدش رو پس گرفت و یه شیطان قدرتمند شد ولی باوجود همه ی این ها نتونست شکستشون بده. ولی شایان رفت و قدرتمندتر برگشت تا انتقام بگیره.
به سمتم چرخید و کنارم روی تخت نشست. دست هام رو توی دست هاش گرفت و گفت:
romangram.com | @romangram_com