#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_173

شک نداشتم. خودش بود. باورم نمی شد بلاخره پیداش کردم.

زیرلب گفتم:

-ماکسیرا

روبه روم ایستاد.

ماکسیرا- من می دونم چرا دنبالم می گردی.

یهو یادم مهبد افتادم و تندی گفتم:

-ولی اول باید مهبد...

حرفم رو قطع کرد و گفت:

-اون الان توی عمارته

-خواهش می کنم من رو ببرین پیشش

ماکسیرا-اون حالش خوبه و به زودی بهوش میاد.

نگران و وحشت زده بهش زل زدم. انگار سوالم رو از توی چشم های نگران خوند.

ماکسیرا- وقتی دنبال ملکه ی محافظ جزیره می گشت. شایان که غیرقانونی و با کمک یه کوتوله ی طمع کار وارد جزیره شده بود. بهش حمله میکنه و سعی میکنه روحش رو بدزده ولی همون موقع ملکه سر میرسه و مهبد رو نجات میده. من بعد از این ک جلوی تو رو گرفتم مهبد رو به عمارت بردم. اون حالش خوبه و خیلی زود بهوش میاد نگران نباش.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-من باید برم پیش مهبد ما برای کار مهی به این جزیره اومدیم من باید یه نفر رو ببینم.

لبخندی زد، دستم رو گرفت و هردو روی به روی هم روی تخت نشستیم.

ماکسیرا- تو اون رو پیدا کردی.

با خوشحالی گفتم:


romangram.com | @romangram_com