#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_172
یهو به شدت از پشت کشیده شدم و انگار توی اقیانوسی فرو رفتم. نفس که کشیدم مقدار زیادی آب وارد ریه هام شد و همه چیز تار و تار تر شد.
توی اتاق عمو شهروین بودم، درحالی که لبخند مهربونی به لب داشت به سمتم اومد، سرم رو توی دست هاش گرفت و پیشونیم رو بوسید. ولی یهو بهش حمله ور شدم. دندون های نیش بلندی داشتم و دندون هام رو توی رگ گردنش فرو کردم و شروع کردم به مکیدن خونش...
یکم بعد عمو شهروین بی جون روی زمین افتاده و گردنش سرخ از خون بود. بلند بلند می خندیدم. خنده های شیطانیی که حتی خودم رو می ترسوند. با جیغ گفتم:
-نه...عمو شهروین.
و یهو از خواب پریدم.
به فکر فرو رفتم. حتما خواب دیده بودم. آره من نمیتونستم به عموشهروینم صدمه ای بزنم. یهو صحنه های دیشب یادم اومد. توی جنگل بودم. اون شیاطین محلصرم کردن و بعدش عمو شهروین. وای خدای من عموشهروین!
با این فکر تازه به خودم اومدم و دونه دونه ی اشکهام روی گونه هام جاری شدن. مشتی توی سینم زدم.
-نیسا لعنتی چطور تونستی اون کار رو بکنی آخه چرا...
تازه به خودم اومدم. اینجا کجا بود و یهو چجوری از این جا سر در آوردم.
به اطراف نگاه کردم.
اینجا اقیانوس بود! درست کف اقیانوس بودم!
در کمال تعجب این یه حباب بزرگ درست کف اقیانوس بود. حبابی درست مثل یه اتاق. به سمت دیواره ی حباب رفتم و روش دست کشیدم.
اول فکر کردم یه جور شیشه ی فوقالعاده قویه ولی وقتی لمسش کردم خیلی نرم بود. با چشم های گشاد شده به دستم که از دیواره ی حباب گذشت و خیس شد نگاه کردم. دستم از دیواره ی حباب رد شده بود ولی حباب نه ترکید و نه حتی قطره ای آب به داخل حباب اومد.
دستم رو تو کشیدم و با تعجب دور خودم چرخیدم. اقیانوس خیلی آروم بود. دسته ای از ماهی های کوچیک زرد رنگ از کنار حباب گذشتن. یکم اون طرف تر یه گیاه دریایی انگار درحال رقص بود و مدام اینطرف و اون طرف می رفت. سکت چپم رو که نگاه کردم چند اسب آبی کوچولو دیدم که توی یه خط منظم پشت سرهم حرکت می کردن. با دهن باز به این صحنه ی شگفت انگیز وزیبا نگاه می کردم که از دور یه چیزی رو دیدم که به سمتم می اومد.
با دیدنش ترسیده یک قدم عقب گذاشتم. ناباورانه چند بار چشم هام رو بستم و باز کردم تا مطمعن بشم خواب نمی بینم.
اون یه پری دریای بود. پولک های سفید رنگ دمش از دور برق می زدن. موهای حالت دار خیلی بلندی داشت و پشتش توی جریان آب حرکت می کرد. رنگ چشم هاش خیلی عجیب بود. چشم های درشت و زیبا با رنگ خاصی که تاحالا ندیده بودم. چشم هاش آبی روشن بود با رگه های طلایی و لبهای کوچیک سرخ که به نظر نمی رسید رنگش آرایشی و مصنوعی باشه.
درحالی که لبخند آرامش بخشی روی لبش داشت به دیواره ی حباب نزدیک و نزدیک تر شد و یهو از دیواره گذشت.
وقتی وارد حباب شد یهو دمش با پاهای زیبا و کشیده عوض شد. پیراهن سفید رنگی که جنسش ابریشمی و خاص به نظر می رسید و تا زیر زانوش بود، به تن داشت. موهاش به همون بلندی بود و تا زیر زانوش می رسید. موهای طلایی حالت دارش روی شونه هاش ریخته شده بود. با همون لبخند دلنشین به سمتم قدم برداشت وقتی پاهاش رو روی زمین می گذاشت ناخوداگاه زیرپاهاش می درخشید.
romangram.com | @romangram_com