#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_171
صورتم مثل گچ سفید شده بود و چشم هام سرخ تر از هرخونی به نظر می رسید. رنگ چشم هام به کلی عوض شده بود.
با خشمی عجیب و باورنکردنی گفتم:
-میخوام انتقام بگیرم.
زن دیگه ای با لبخند موذیانه و چهره ای پیروز گفت:
چشم هات رو ببند و فقط به شهروین و لذت این انتقام فکر کن.
چشم هام رو بستم و فکرم رو روی کشتن عموشهروین متمرکز کردم.
وقتی چشم هام رو باز کردم، توی اتاقم توی ویلای عمو شهروین بودم.
قلبم درد می کرد و بهم التماس می کرد کار اشتباهی نکنم ولی بدنم در اختیار خودم نبود و انگاری چیزی من رو هدایت می کرد. دست خودم نبود. از اتاق بیرون اومدم و درحالی که از خشم نفس نفس می زدم به سمت اتاق عمو شهروین رفتم. در رو که باز کردم عمو شهروین درحالی که لب پنجره ایستاده و به چیزی فکر می کرد به عقب چرخید. با دیدنم مات و مبهوت بهم زل زد.
وقتی به چشم هام نگاه کرد، توی چشم هاش ترس و نگرانی رو دیدم دستش رو به لبه ی پنجره گرفت و گفت:
-نیسا!
پوزخندی بهش زدم و با قدم های محکم به سمتش رفتم.
یهو گلوش رو با یه دستم گرفتم و به سمت پنجره خمش کردم. نصف بدنش از پنجره آویزون بود و سعی می کرد نفس بکشه و با دوتا دست هاش سعی داشت فشار انگشت هام رو روی گردنش کم کنه و به عقب هولم بده ولی نمیدونم اون همه نیرو رو از کجا آورده بودم چون با وجود تمام تلاش هاش یک میلی متر هم تکون نمی خوردم. از دست هام گرمای عجیب و سوزناکی ساطع می شد و با چشم هام می دیدم که پوست گلوی عمو شهروین سرخ و سرخ تر میشه.
با کینه بهم نگاه کردم و یهو با صدای بلند و ترسناکی توی صورتش داد زدم:
-به من بگو کی هستم؟
نمی خواستم به عمو شهروین آسیب بزنم ولی دست خودم نبود. نمی دونم چی یا کی داشت کنترلم می کرد. حرکاتم، رفتارم و حتی افکارم دست خودم نبود.
عمو شهروین صورتش قرمز شده بود و مدام سرفه می کرد.
دستم رو بیشتر روی گردنش فشار دادم و دوباره داد زدم:
-من کی هستم؟ هوویتم چیه؟
romangram.com | @romangram_com