#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_170
-ماکسیرا، اون فرشته ی ترسو و گوشه گیر کسی نیست که میتونه بهت کمک کنه.
با صدای گرفته و بلند داد زدم:
-ماکسیرا آخه تو کجایی؟
یکی از زن ها به چشم هام خیره شد. ناخودآگاه من هم به چشم هاش زل زدم.
زن-شهروین اون عموی قلابیت تنها کسیه که می تونه هوویتت رو بهت بده.
با صدای زن دیگه ای ناخودآگاه چرخیدم و بهش زل زدم. بدنم انگار در اختیار خودم نبود البته نه تنها بدم بلکه مغزم دراختیار خودم نبود.
زن-از همون بچگی بهت دروغ گفتن تا ازت سواستفاده کنن تا هوویتت رو بدزدن.
یکی دیگشون حرفش رو قطع کرد و با پوزخند چندش آوری گفت:
-تو واقعا کی هستی؟ دختر بیچاره...
بدون هیچ حرکتی با چهره ی پوکر مانند به یکی دیگه از زن ها خیره شدم.
زن-به یاد بیار بچگیت رو...
ناخودآگاه صحنه های عجیبی از جلوی چشم هام گذشتن.
زنی عجیب با چهره ای زیبا که چشم ها و چال روی گونش مثل خودم بود. با لباسی اشرافی و تاریخی توی باغی قدم می زد. یه بچه با لباس هایی به همون سبک با دیدنش به سمتش دوید و با خوشحالی اون رو مادر صدا زد. به صورت دختر بچه دقت کردم. اون خودم بودم!
این صحنه ها مثل فیلمی از جلوی چشم هام می گذشتند.
خشم عجیبی تمام وجودم رو دربر گرفته بود. نفرتی عجیب و باورنکردنی توی قلبم نسبت به عموشهروین و کل خانوادم شکل گرفته بود درست مثل وقتی که توی جنگل توی ایران بودم.
یکی از زن های آینه ای جلوم گرفت و گفت:
-ببین چهرت رو و برو انتقام بگیر...هوویتت رو پس بگیر.
به آینه که نگاه کردم با دیدن چهرم وحشت زده یک قدم عقب رفتم و با خشم به خودم توی آینه زل زدم.
romangram.com | @romangram_com