#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_169

-میدونم اونجایی...بیابیرون

صدای خش داری و ترسناک زنی رو شنیدم.

زن-مطعمنی میخوای بیایم بیرون؟

بیایم بیرون!؟ یعنی چی من فکر می کردم یه نفر پشت درخته. با تعجبی که در محاصره ی ترس بود یک قدم عقب رفتم و خواستم پابه فرار بذارم که به چیزی برخورد کردم. مطمعن بودم اون درخت نیست. چراغ قوه رو توی مشتم فشردم و با ترس آروم سرم رو چرخوندم. با دیدن چهرش جیغ بلندی کشیدم و محکم چشم هام رو بستم.

یه زن سیاه پوست عجیب بود با چشم های آبی یخی. موهای بلند مشکیش روی دوشش ریخته شده بود. دندون های نیش بلندی داشت که قرمز و لبهاش به سرخی خون بود. پوستش از شب تیره تر بود و تاحالا سیاه پوستی با این رنگ پوست ندیده بودم. پشت چشمش سایه ی سفیدی زده بود که چهرش رو ترسناک تر می کرد. درحالی که لباس قرمز بلندی به تن داشت، با لبخندی موزیانه بهم زل زده بود.

به خودم که اومدم دیدم هفت زن قد بلند همگی باهمین خصوصیات محاصرم کردن.

یهو با اون صداهای وحشتناک همه باهم یک صدا گفتن:

-تو همون دختر بی هوویت بدبختی!

دایره ی محاصره رو تنگ و تنگ تر کردن و حالا شونه به شونه ی هم دورم ایستاده بودن. با اون چشم های ترسناک و رعب آور بهم خیره شده بودن و لبخند می زدن.

شروع کردم به گریه کردن که دوباره گفتن:

-دختر بی چاره حتی پدرو مادری نداری و نمیدونی کی هستن.

این رو که گفتن همشون بلند بلند شروع به خندیدن کردن.

دستم رو روی دهنم گذاشتم و درحالی که اشک می ریختم باترس و ناباورانی تند تند سرم رو به طرفین تکون می دادم.

یهو خندشون متوقف شد و یکیشون گفت:

تو یه شیطان پستی که حتی هوویتی نداره.

با هق هق بلند داد زدم.

-ماکسیرا کمکم کن خواهش می کنم.

زن بلند خندید و گفت:


romangram.com | @romangram_com