#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_168

انقد راه رفته بودم که پاهام کز کز می کرد. خسته شدم و زیر درختی نشستم.

-خوب پیتر شجاع نظرت چیه یکم استراحت کنیم؟

پارس کرد و دمش رو تکون داد. نگاهی به ساعتم انداختم. ساعت دوازده و نیم ظهر بود. صدای قاروقور شکمم رو می شنیدم. زیپ کولم رو کشیدم و از بین خرت و پرت هایی که برداشته بودم، بسته ی غذای سگ رو بیرون آوردم و بازش کردم. جلوی پیتر که گذاشتم، خسته کنارم نشست و با ولع شروع به خوردن کرد. ساندویچ بزرگی از کولم در آوردم و گاز محکمی بهش زدم. به درخت پیر روبه روم نگاه کردم. درخت خیلی بزرگ و پیر بود و شاخه های پربارش جلوی تابش نور خورشید رو گرفته بود. درختچه های کوچیک تر انگار زیر سایش به زور نفس می کشیدن و برگ هاشون رنگ پریده به نظر می رسید. یاد خودم و مهبد افتادم. ما درست شبیه همون درختچه های ضعیف بودیم که شایان زندگیمون رو به بازی گرفته بود و بهمون ظلم می کرد.

لقمه ی آخرساندویچ رو خوردم و ازجام بلند شدم. به اندازه کافی استراحت کرده بودم باید هرچه زودتر مهبد رو پیدا می کردم. حس بد و عجیبی داشتم و این حس ناخوشایند تمام وجودم رو به تسخیر خودش در آورده بود.

با گام های لروزن توی جنگل قدم بر می داشتم. هوای مرطوب و شرجی باعث شده بود لباس هام نم دار بشن و به بدنم بچسبن. موهام به صورتم چسبیده بود و اذیتم می کرد. از توی کولم یه تیکه از باندی که برداشته بودم رو بیرون آوردم و موهام رو بستم. پیتر با خستگی دنبالم می اومد. کم کم نور خورشید ناپدید شد. از لابه لای شاخ و برگ درخت ها غروب سرخ رنگ خورشید رو می دیدم. هوا رو به تاریکی می رفت ولی نتونستم مهبد رو پیدا کنم.

باید دنبال ماکسیرا می گشتم.

شاخه ی درختی رو که جلوی صورتم توی کنار زدم و از بین دوتا درخت گذشتم. صدای شکستن چوب نازکی رو زیر پام شنیدم. جنگل در سکوت عحیب و خوفناکی فرو رفته بود. تنها صدایی که به گوش می رسید صدای قدم های من و نفس های پیتر بود. چندتا گل زرد رنگ روی زمین بود و روی سبزه ی پایین پای گل ها شبنم های درخشانی نشسته بود. سمت چپ اون گل ها درخت های بزرگ و قدتمنپی بودن که برگ هاشون باهم درخال جدال بود. تصمیم گرفتم به سمت گل ها برم. از کنار گل ها که گذشتم عطر خوشی تو مشامم پیچید. عطری که تاحالا حسش نکرده بودم ولی انگار آشنا بود. نمی دونستم کجا برم و دنبال چی بگردم یا این که ماکسیرا رو چجوری پیدا کنم. خواستم به سمت چپ برم که مار سیاه کوچیکی از روی زمین خزید و گذشت. نگاهی به سمت راستم انداختم. راه صاف و هموار بود. خوب قطعا مار چیز خوبی نبود پس باید به سمت راست می رفتم.

نیم ساعتی بود که قدم می زدم ولی هیچ چیزی که نظرم رو جلب کنه ندیدم. مدام دور خودم می چرخیدم و با استرس به اطراف نگاه می کردم. کف پام از درد می سوخت و زانوهام دیگه توان قدم برداشتن نداشتن. روی ریشه ی بزرگ درختی کهاز دل زمین بیرون زده بود نشستم. کولم رو روی پام گذاشتم و زیپش رو باز کردم. بطری آبم خالی بود. سرم رو بالا گرفتم و بطری رو روی دهنم تکون دادم تا شاید چند قطره آب دهنم رو تر کنه ولی حتی خبری از یک قطره آب هم نبود.

با نا امیدی از جام بلند شدم که یهو پیتر شروع به خرناس کشیدن کرد. به سمتی زل زده بود و مدام خرناس می کشید و پارس می کرد. یهو از پشت درخت یه شیر بیرون پرید. باورم نمی شد اون یه شیر قهوه ای رنگ واقعی بود. یه شیر نر. من فقط شیر رو توی باغ وحش دیده بودم از پشت قفسی با میله های فولادی ولی حالا یه شیر قوی هیکل با یال های بلند در چند قدمیم ایستاده بود و انگار داشت نقشه می کشید که از کدوم قسمت بدنم شروع به تیکه پاره کردنم کنه.

پیتر به طرفش پارس می کرد ولی اون بی حرکت فقط بهمون زل زده بود. یهو نعره ای کشید و به سمتمون حمله ور شد. داشت به سمتمون می دوید ناخوداگاه شروع به دویدن کردم و به سختی از درختی بالا رفتم. پیتر با شیر درگیر شده بود. چند دقیقه بود پیتر تنش پر از جای زخم بود و خون بیرون می زد. از پای شیروحشی خون سرخ رنگی می چکید ولی بازهم می جنگید. نگران پیتر بودم ولی کاری نمیتونستم بکنم. شیر گلوی پیتر رو به دندون گرفت و چند دقیقه بعد شاهد دریده شدن سگ بیچاره بودم. اشک دیدم رو تار و صورتم رو خیس کرده بود. دستم رو جلوی دهنم گرفته بودم و با چشم های گشاد شده از ترس می دیدم که جسد پیتر درحال خورده شدنه. شیر انگار سیرشده بود چون بیخیال لاشه ی پیتر شد. نگاهی به من که روی درخت بودم انداخت و به سمت عقب چرخید و رفت. بلند بلند هق هق می کردم و به این صحنه ی وحشی و دلخراش خیره شده بودم.

وقتی مطمعن شدم کاملا دور شده از درخت پایین اومدم. نگاهی به لاشه ی پیتر انداختم و ترسیده شروع به دویدن کردم.

بدون هیچ هدفی توی جنگل می دویدم. هوا تاریک شده بود ولی بازهم توی تاریکی هوا می دویدم. هم از پیدا کردن مهبد هم ماکسیرا ناامید شده بودم. خودمم نمیدونستم چی در انتظارمه ولی ترسم بهم اجازه نمی داد بایستم.

بلاخره نفس کم آوردم و ایستادم. روی زانوهام خم شدم و دست هام رو به زانوهام تکیه دادم. نفس نفس می زدم، موهام به پیشونیم چسبیده و صورتم به شدت عرق کرده بود. با پشت دست سعی کردم عرق روی صورتم رو پاک کنم. همینجوری که نفس نفس میزدم یکی از بند های کولم رو از روی دوشم در آوردم و کوله رو جلو کشیدم. بین اون همه خرت و پرت دنبال چراغ قوه گشتم. ناگهان صدای خش خشی رو از پشت سرم شنیدم. دستم بی حرکت و توی کوله متوقف شد. به سرعت به عقب چرخیدم و سعی کردم توی تاریکی دنبال عامل صدا بگردم ولی چیز زیادی نمی تونستم ببینم. این جنگل انقد فشرده بود که شاخ و برگ درخت ها حتی جلوی تابش نور نقره ای ماه رو هم گرفته بودن.

دستم رو توی کوله تکون دادم و بلاخره چراغ قوه رو لمس کردم. یهو بیرون کشیدم و رو به جلو روشنش کردم. تا چراغ قوه روشن شد کسی پشت درخت پنهان شد.

با صدای لرزونی که به زور شنیده می شد گفتم:

-کی اونجاست.

هیچ صدایی نیومد. آب دهنم رو باترس قورت دادم و با چشم های گشاد شده از ترس به بین درخت ها نگاه می کردم.

شجاعت به خرج دادم و یک قدم جلو رفتم.


romangram.com | @romangram_com