#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_167

احساس کردم گلوم سوخت و چند تا سرفه پشت سرهم کردم که پیرزن یه تیکه سیب به طرفم گرفت. سیب رو از دستش گرفتم و توی دهنم گذاشتم و تند تند شروع کردم به جویدن و یهو قورتش دادم.

از پیرزن تشکر کردم و خواستم برم که دوباره صدام زد.

پیرزن-صبر کن.

به سمتش چرخیدم و با حالت سوالی نگاش کردم.

پیرزن- باید تا شب مهبد رو پیدا کنی اون به کمکت احتیاج داره اگه تا غروب نتونستی پیداش کنی برو و دنبال ماکسیرا بگرد، اون میتونه کمکت کنه یادت باشه اثر این شراب فقط تا ساعت هشت شبه و بعد از ساعت هشت شب هر بلایی ممکنه سرت بیاد و جونت به خطر میافته.

-ماکسیرا کیه؟

پیرزن-اون یه فرشتس باید چیز هایی رو راجبش بدونی تا بدونی چجوری برخورد کنی.

-ولی باید زودتر برم.

پیرزن-این خیلی مهمه پس گوش کن.

ماکسیرا یه فرشتس که به دلایلی روی زمین زندگی میکنه. مادرش یه پری دریایی بود و ملکه تمام اقیانوس ها با نیروهای شگفت انگیز، پدرش هم یه موجود خاص بود که محافظ زمین بود. موجودی ترکیب از درخت و اژدها که به هر شکلی که میخواست در می اومد و روی زمین حکومت می کرد و درواقع این دو محافظ کل زمین و آسمون بودن ولی عاشق شدنشون ممنوع بود و با باهم بودن و بچه دار شدنشون عمر هزاران سالشون به پایان می رسید و برای همیشه ناپدید می شدن. اون ها عشق رو انتخاب کردن و خواستن بچه دار بشن و جونشون رو فدای اون نوزاد کنن تا عشقشون تا ابد جاودانه بمونه. حاصل این ازدواج ماکسیرا هستش که به مقام والای تنها فرشته ی محافظ رسید. اون کسیه که با هر نیرویی میتونه مقابله کنه و تنها کسیه که میتونه بهت کمک کنه.

عصای چوبی دستش رو به نرده های ایون کلبش تکیه داد، روی تک پله ی پایین ایون نشست و ادامه داد:

-خودش راه رو بهت نشون میده فقط از مسیری برو که شگفت انگیزه و فوق العاده زیباست اون هرجا باشه و هرجا بره خود به خود همه جا زیباتر از حد معمول میشه. به حرف قلبت گوش کن و با پاکی و خلوص دنبالش بگرد نه با طمع و خشم و انتقام.

متعجب و پریشون از این داستان عجیب و غیرقابل درک از دهکده بیرون اومدم. پیتر پارس کنان به سمتم دوید و دنبالم می اومد. شامه ی تیزی داشت و انگار فهمیده بود میخوام برم و میخواست همراهیم کنه. اول ترسیدم جونش به خطر بیافته ولی وقتی بی قراری بیش از حدش رو دیدم با خودم از خونه بیرون بردمش.

جلوی در حیاط ایستاده بودم. برگشتم و به ساختمون عمارت زل زدم. نگاهی اجمالی به اطراف انداختم. نمیدونستم زنده می مونم یانه ولی دوست داشتم تصویر این خونه ی زیبا وخاطرات عجیب و دوست داشتنیش رو برای همیشه توی ذهن و قلبم حک کنم.

نفس عمیقی کشیدم و با لبخند به پیتر نگاه کردم.

-بریم پیتر؟

تک پارسی کرد. در رو باز کردم و از خونه خارج شدم. به جنگل روبه روم نگاه کردم. این جنگل با بقیه جنگل هایی که تاحالا دیده بودم تفاوت زیادی داشت و خیلی خاص و عجیب به نظر می رسید. رنگ سبز برگ درخت ها و گیاهان خیلی تیره تر بود و شاخه ها درهم تنیده شده بودن. درخت ها انگار به هم گره خورده و به آغوش هم پناه برده بودن. درخت های سربه فلک کشیده ی تودرتو اکسیژن زیادی هدیه ی زمین می کردن و همین هوا رو سنگین تر می کرد. هوا به شدت شرجی بود و باد مرطوب و گرمی به صورتم برخورد می کرد.

بند کولم رو روی دوشم مرتب کردم و شروع به راه رفتن کردم. پیتر به آرومی کنارم قدم می زد و با چشم های تیز بینش گه گاهی اطراف رو زیرنظر می گرفت.


romangram.com | @romangram_com