#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_181

با صدای ضبط انگار به خودش اومد و سرش رو به سمتم چرخوند.

لبخندی تحویلش دادم که لبخندم رو با لبخند مهربونش جواب داد.

شروع کردم بلند بلند با آهتگ درحال پخش خوندن و مهبد هم همراهم شد.

دوتایی باهم با خواننده همخونی می کردیم و بلند بلند می خندیدم. حالا فقط صدای خنده ی ما بود که همه جا رو پرکرده بود و لبخندمون انرژی بینمون رو به هم دیگه تقدیم می کرد و هردومون نیرو می گرفتیم.

بدون هیچ دغدغه ای ساعت ها کنار هم می خندیدم بدون ترس از جنگ بزرگی پیش رومون بود.

بلاخره بعد از چند ساعت رسیدیم. سرعت ماشین کم و کم تر شد و جلوی ویلای عموشهروین توقف کردیم.

وقتی به تهران رسیده بودیم به همه خبر دادم که داریم میایم شمال...

از ماشین پیاده شدم و دکمه ی آیفون رو فشردم.

نفس عمیقی کشیدم و منتظر باز شدن در شدم.

در با صدای تیکی باز شد و بعدش چهره ی نگران تمام اعضای خانوادم رو دیدم که منتظرم بودن.

ناخودآگاه اشک روی گونم غلطیدن و دونه دونه پشت سرهم راهشون رو به بیرون پیدا کردن.

عمو شهروین رو که دیدم به سمتش پرکشیدم و خودم رو توی بغلش انداختم.

درحالی که هق هق می کردم با صدای گرفته، بریده بریده گفتم:

-م...من... نمی خواستم بهتون صدمه بزنم. متاسفم عموشهروین.

موهام رو نوازش کرد و گفت:

-هیس، گریه نکن. می دونم عزیزم. همه چیز رو می دونم.

از خودش جدام کرد و اشک هام رو پاک کرد.

لبخند تصنعی و غمگینی بهش زدم و چشمم به نیاسان افتاد.


romangram.com | @romangram_com