#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_165

به سمت در رفتم و با ترس و لرز بازش کردم. نگاهم رو دورتا دور حیاط چرخوندم. شب ساکتی بود و حتی باد هم نمی وزید. سکوت عجیبی حکم فرما بود و همین بیشتر آدم رو می ترسوند.

نفس عمیقی کشیدم و بیرون رفتم. چند قدم که به پیکر سگ نزدیک شدم، باد سردی شروع به وزیدن کرد.

نگاهم به سمت درخت های سمت راست خیاط کشیده شد. سایه ای رو توی تاریکی دیدم. وحشت زده به سمت سگ دویدم و سعی کردم بلندش کنم. سگ قوی هیکل و بزرگی بود و بلند کردنش واقعا سخت بود. خیلی سنگین بود. به سختی بلندش کردم.

سایه از پت درخت ها رد می شد و آروم آروم بهم نزدیک تر می شد. سعی کردم قدم های بلندتری بدارم و هرچه زودتر خودم رو به در ورودی برسونم. سرعت سایه ی پشت درخت هر لحظه بیشتر می شد . دیگه تقریبا به در ورودی رسیده بودم. سایه از بین درخت ها به سمتم می دوید. لحظه آخر خودم رو توی خونه پرت کردم و کوروش فورا در رو بست. روی زمین افتاده بودم و نفس نفس می زدم. سگ بیچاره، بی جون کنارم افتاده بود.

به سختی بلندش کردم و به سمت در شیشه ای کشیدمش... نزدیک دهکده رسیدیم. زیر درختی گذاشتمش و به سمت آشپزخونه رفتم. تنها چیزی ک پیدا کردم یه قابلمه ی بزرگ بود. چاره ای نبود. باید قبل بهوش اومدن سگ اون رو می شستیم. قابلمه رو برداشتم و دوباره به دهکده برگشتم. به سمت چشمه رفتم و قابلمه رو پر از آب کردم. به کمک کوروش سگ رو شستم و خسته روی زمین افتادم.

به درخت تکیه داده بودم و به پیتر نگاه می کردم. آروم لای چشم هاش رو باز کرد و زوزه ی غم انگیزی سرداد. از جام بلند شدم و رفتم واسش غذاش رو آوردم و توی ظرفش ریختم. با ولع شروع به خوردن کرد.

سگ بیچاره خیلی آروم شده بود و انگار دیگه اون سایه هم توی حیاط نبود.

شب از خستگی خیلی زود خوابم برد.

وسط یه دشت بزرگ و تاریک بودم. حلال ماه نقره ای پشت لای های نازکی از ابرو پنهون شده بود و گه گاهی از پشت ابرها سرک می کشید و خودنمایی می کرد. باد ملایمی می وزید و روی سبزه و علف ها موج می انداخت. صدای جیرجیرکی کل فضا رو پر کرده بود و کمی از سکوت رو می شکست.

شب خیلی سیاه و تاریک بود. تاریک تر از همیشه... هیچ درخت و یا خونه و حتی هیچ موجود زنده ای اطرافم نبود. ترس سرتاسر بدنم رو فرا گرفته بود و شونه هام رو بغل کرده بودم. احساس می کردم چشم هایی از دور دست من رو زیر نظر دارن. صدای قدم های تندی رو از پشت سرم شنیدم و یهو به سرعت به عقب چرخیدم ولی چیزی نبود فقط یه باد سرد به صورتم برخورد کرد. یه بار دیگه... وچند بار پشت سرهم. مدام صدای قدم های تند رو می شنیدم و وقتی بر می گشتم چیزی نبود.

صدای ناله ی دردناکی رو شنیدم. انگار ناله ی یه حیوون زخمی بود. چند قدم که جلو رفتم پام با چیز نرمی برخورد کرد. به پایین که نگاه کردم، گرگ بزرگ خاکستری رنگی رو دیدم که روی زمین افتاده بود. خنجر عجیب و بزرگی توی شکمش فرو رفته بود و غرق در خون بود. خون سبزه ها و زمین اطراف رو سرخ کرده بود و هر لحظه خون بیشتری از کنار خنجر بیرون می زد.

کنارش نشستم و دستم رو روزی پوزش کشیدم. نگاهم به چشم هاش افتاد. این چشم ها فوق العاده آشنا بودن. در آرامش بهم خیره شده بود و انگار می خواست چیزی بهم بگه... سرش رو روی زانوم گذاشتم. مظلومانه فقط بهم زل زده بود. خیلی آشنا بود ولی نمی دونستم چرا آشناس من اون رو به یاد نمی آوردم. گرگ درحالی که سرش روی زانوم بود. جون داد و آخرین نفس هاش رو کشید.

ناخودآگاه شروع کردم به گریه کردن.

چشم هام رو که باز کردم، توی تختم بودم. سرم رو چرخوندم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. هوا هنوز گرگ و میش بود و خورشید هنور طلوع نکرده بود. دستم رو نزدیک چشمم بردم. چشم هام خیس بود و خیلی ناخودآگاه داشتم گریه می کردم. نمیدونستم چرا گریه می کنم. خودم رو بالا کشیدم و به تاج تخت تکیه کردم. پتو رو تا زیر چونم بالا کشیدم و دستم هام رو زیر پتو مخفی کردم. به گوشه ی تخت زل زده بودم و به فکر فرو رفتم. خوابم یادم نمی اومد ولی می دونستم خیلی مهم بود. چشم هام رو بستم و دوباره سعی کردم یادم بیاد.

بلاخره یادم اومد. خون، زمین سرخ رنگ، اون خنجر عجیب و اون گرگ... چشم های خاکستری رنگش عجیب آشنا بود.

یاد مهبد افتادم. گرگ خاکستری کسی نبود جز مهبد، شک نداشتم.

نمیدونستم باید چیکار کنم. واقعا نگران بودم. اکثرخواب هام به حقیقت می پیوست و می ترسیدم این بار هم خوابم درست از آب دربیاد.

فورا از تخت پایین پریدم و به سمت کمد رفتم. توی کولم یه دست لباس گذاشتم. از لباس های مهبد هم برداشتم. جعبه کمک های اولیه رو توی کولم خالی کردم. یه چراغ قوه و یکم هم خوراکی توی کولم گذاشتم. تنها چیزی که تونستم برای محافظت از خودم بردارم یکی از تیز ترین چاقو های آشپزخونه بود.


romangram.com | @romangram_com