#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_164

-خوبی؟

نگاهی به بازوی خونیم انداختم و چشم هام سیاهی رفت. زخمم زیاد عمیق نبود ولی از ترس ضعف کرده بودم. خوشبختانه کوروش زود رسیده بود وگرنه معلوم نبود چه بلایی سرم می اومد.

کوروش من رو توی خونه کشید و رفت به سمت در شیشه ای و چند دقیقه بعد به همراه همون پیرزن که قبلا دیده بودمش، درحالی که چندتا برگ گیاه و یه ظرف کوچیک دستش بود بیرون اومد.

پیرزن به سمتم اومد و گفت برم زخمم رو بشورم. از جام بلند شدم و به سمت دستشویی رفتم. توی آینه ی دستشویی به چهره ی پریشونم نگاه کردم. موهام درحالی که خاکی شده بود پریشون دورم ریخته بود. آستین لباسم پاره شده بود و خون سرخ، رنگ زرد لباسم رو تغییر داده بود.

به اجبار آستین لباسم رو کامل پاره کردم و زخمم رو شستم. با این که خیلی عمیق نبود سوزشش داشت دیوونم می کرد.

دستم رو خیس کردم و روی موهام کشیدم تا یکم از اون خاک رو از بین ببرم.

از دستشویی که بیرون اومدم. پیرزن به سمتم اومد و از ظرف توی دستش، روی زخمم مرهم زد و بعد چندتا برگ روش گذاشت. با یه پارچه ی سفید بازوم رو بستم. وقتی اون مرهم رو گذاشت دردم فورا آروم شد.

از پنجره نگاهم به سگ افتاد که انگار بیهوش روی زمین افتاده بود. کوروش نگاهم رو دنبال کرد و بعد گفت:

-اون سگ هیچ گناهی نداره...یه روح شیطانی تسخیرش کرده

-کاش می تونستم بهش کمک کنم. مهبد اون سگ رو خیلی دوس داره.

پیرزن متفکر به گوشه ای زل زد و بعد از چند دقیقه رو به من کرد.

پیرزن- اون روح شیطانی الان از بدن سگ بیرون اومده و اون بیهوشه... اگه بیاریمش توی خونه و توی دهکده با آب چشمه بشوریمش دیگه درامانه.

فورا از جام بلند شدم.

کوروش با تعجب بهم نگاه کرد.

-باید فورا برم بیرون و بیارمش

کوروش-ولی خیلی خطرناکه...اون روح همون اطراف پرسه میزنه بهتره بیرون نری.

تند تند سرم رو تکون دادم.

-نه نمیشه


romangram.com | @romangram_com