#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_163
بعد از نهار هرکسی رفت سرکار خودش و من هم ظرف ها رو شستم. ظرف زیادی نبود چون هر خانواده از یک بشقاب غذا می خوردن.
مشغول شستن ظرف ها بودم که تازه یاد پیتر افتادم. سگ بیچاره از صبح که مهبد بهش غذا داده بود، چیزی نخورده بود.
توی کابینت ها رو گشتم و یه بسته غذای سگ پیدا کردم.
به سمت در ورودی رفتم و خواستم در رو باز کنم که یاداشتی رو که روی در چسبیده بود دیدم. خط مهبد بود. روی برگه یاداشت سبز رنگی نوشته بود:
(به هیچ عنوان از ساختمون بیرون نرو حتی توی حیاط نرو مخصوصا شب)
به غذای توی دستم خیره شدم و دوباره به یاداشت خیره شدم.
سردرگم بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم. نفس عمیقی کشیدم و با بی میلی غذا رو روی جاکفشی بزرگ دم در گذاشتم.
کوروش رفته بود و تنها بودم. روی مبل نشستم و به فکر فرو رفتم و چشم هام سنگین شد و خوابم برد. نمی دونم چقدر از خوابیدنم گذشته بود که با صدای زوزه بیدار شدم. صدای زوزه ی سگ بیچاره رو از توی حیاط می شنیدم. به غذای روی جاکفشی خیره شدم. نمی دونستم کارم درسته یا نه... هوا کم کم رو به تاریکی می رفت و خورشید با یک غروب نارنجی رنگ از آسمون محو شد. صدای پارس و زوزه ی پیتر هر لحظه بلند تر می شد. دلم واسه حیوون بیچاره می سوخت. هوا سرد شده بود. برعکس دیروز، امروز به شدت سرد بود. انگار زمستون اومده بود. به سمت اتاق رفتم و با خودم یه پتو آوردم. پتو رو روی دوشم انداختم و جلوی پنجره ی بزرگی که رو به حیاط بود ایستادم. پیتر مدام توی حیاط قدم می زد. با دیدنم پشت پنجره پارسی کرد و پشت سرش زوزه ای سر داد. مظلومانه بهم خیره شده بود و چشم ازم بر نمی داشت.
بهم زل زده بود و با چشم هاش انگار ازم درخواست کمک می کرد.
دل رو به دریا زدم. پتو رو روی مبل انداختم و به سمت در رفتم.
غذا رو برداشتم و توی دستم فشردمش.
نفس عمیقی کشیدم و در رو باز کردم. سوز هوای سرد به داخل خونه نفوذ کرد و لرز به تنم انداخت. یه لحظه به خودم لرزیدم. باد خنکی می وزوید و مستقیم به صورتم می خورد. دست هام یخ زده و گونه هام سرخ شده بودن. پیتر با دیدنم به سمتم دوید. به سمتش رفتم و همزمان در حال باز کردن بسته ی غذا بودم. داشتم بهش نزدیک تر می شدم که یهو چشم هاش سرخ شد مثل خون و با چهره ی ترسناک درحالی که خرناس می کشید به سمتم دوید. دلیل رفتارش رو نمیفهمیدم. چشم هاش چقدر آشنا بود. این چشم ها رو کجا دیده بودم؟
درسته اون شب، توی جنگل...شایان
شت زده قدمی عقب گذاشتم و خواستم به سمت در ساختمون بدوم و که با پرش پیتر پرت شدم روی زمین و کمرم محکم به زمین برخورد کرد. از درد آخ بلندی گفتم و به خودم پیچیدم.
سگ قوی هیکل روی قفسه ی سینم بود و درحالی که با چشم های درخشان قرمز بهم زل زده بود خرناس می کشید. می دونستم کارم تمومه... خیلی زود با دندون های تیز این سگ تیکه پاره می شدم.
با فرو رفتن دندون های تیزش توی بازوم درد بدی توی بدنم پیچید و با تمام توان جیغ کشیدم.
داشتم از درد به خودم می پیچیدم که صدای کر کننده جیغی رو شنیدم و چند دقیقه بعد سگ ازم جدا شد، زوزه کنان ازم فاصله گرفت و یهو روی زمین افتاد.
کوروش درحالی که با نگرانی بهم زل زده بود گفت:
romangram.com | @romangram_com