#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_161

چشمکی بهش زدم و گفتم:

-خیلی زود نظرت عوض میشه.

رفتیم دهکده و به همه گفتیم نهار درست نکنن چون همه میان توی خونه ی ما هر چند خونه ی من و مهبد و اونا تقریبا یکی بود.

توی آشپزخونه که رفتم خودمم نمی دونستم چی می خوام درست کنم.

در کابینت ها رو یکی یکی باز کردم. اینجا همه چیز بود باورم نمی شد این همه خوراکی اونم توی این جنگل و این فاصله از دنیای واقعی چیکار می کرد.

با تعجب به کابینت های مملو از مواد غذایی زل زدم.

-چجوری این همه مواد غذایی اینجاست اخه.

کوروش-من یواشکی دیدم راستش بعضی وقتا یواشکی میام و تلوزیون می بینم اگه ملکه بفهمه تنبیهم می کنه برای همین بعضی وقتا یواشکی میام توی خونه مهبد خان.

-خوب این همه مواد غذایی اینجا چیکار میکنه؟

کوروش- من یه مرد رو دیدم که پارسال اومد اینجا و کلی خوراکی آورد از حرف هاشون فهمیدم هر دوماه یک بار یه عالمه مواد غذایی برای فروش میارن جزیره چون خانواده های نیمه انسان زیادی اینجا هستن. صبح بازم اون مرد اومد و مواد غذایی واسه مهبد خان آورد.

آهانی گفتم و سه تا بسته لازانیا رو از کابینت بیرون آوردم. خوشبختانه همه مواد رو داشتیم ولی قارچ نبود که قرار شد با کوروش بریم از اطراف دهکده جمع کنیم.

سعی داشتم هرجوری شده این پسر کوچیک ولی پیر رو سرگرم کنم تا یکم از لطفش رو جبران کنم هرچند اون اول نزدیک بود کاملا شنواییم رو از دست بدم.

وقتی یکم قارچ از اطراف دهکده پیدا کردیم به آشپزخونه برگشتیم.

کوروش روی کابینت ایستاده بود و با دقت به حرکاتم نگاه می کرد.

چاقوی میوه خوری که از همه کوچیک تر بود رو بهش دادم و گفتم اگه میتونه قارچ ها رو خورد کنه. چاقو یکم از خودش کوچیک تر بود و به سختی تکونش می داد ولی به شدت تلاش می کرد.

چاقوی نارنجی رنگ رو به سختی بالای سرش گرفت و یهو مثل یه شمشیر محکم زدش به قارچ توی بشقاب و قارچ از وسط نصف شد. مشتش رو به خاطر این پیروزیش بالا آورد و گفت:

-تونستم.

با ذوق بهم نگاه می کرد و نفس نفس می زد.


romangram.com | @romangram_com