#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_160
روی مبل نشستم، کوسن آبی رنگ روی روی پام گذاشتم و کوروش روی کوسن لم داد. فنجون قهوش رو به لبش نزدیک کرد و نفس عمیقی کشید.
کوروش- هوم...خیلی خوش بوعه
این رو گفت و یه قلپ از محتویات توی فنجون رو خورد.
با لبخند و ذوق زده بهم نگاه کرد.
کوروش-هم تلخه،هم شیرین...خیلی باحاله
دوباره تند تند شروع کرد به خوردن قهوش...
-خوشحالم که خوشت اومده.
وقتی تیتراژ فیلم بالا می رفت از جام بلند شدم و دست هام رو به حالت کششی به سمت چپ کشیدم و کمرم رو پیچ و تاب دادم که صدای استخون هام در اومد و شروع به تلک تلک کردن، کردند.
-خوب حالا چیکار کنیم؟
کوروش-خیلی دلم میخواست برم جنگل بزرگ بیرون رو ببینم ولی با اتفاقات اخیر نمیشه...
با اخم به تیکه کیک کوچیک توی بشقاب زل زد و یهو برداشت و توی دهنش گذاشتش. با حرص کیک رو جوید و قورتش داد.
دوست داشتم سرگرمش کنم ولی نمی دونستم باید چیکار کنم.
فکری به ذهنم رسید و خوشحال بشکنی زدم.
-نظرت چیه دوتایی نهار درست کنیم؟ واسه ی همه ی مردم دهکده...
با تعجب بهم نگاه کرد.
-چیه خوب؟ دیروز شما من رو دعوت کردین حالا نوبت منه. حالا هم بیا بریم به همه بگیم ظهر همه نهار مهمون من هستن.
کوروش با اکراه گفت:
-باشه... هرچند آشپزی اصن کار باحالی نیست.
romangram.com | @romangram_com