#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_159
پوفی کشیدم و روی تخت ولو شدم. پاهام از تخت آویزون بود و دمپایی هام رو توی هوا شوت کردم.
کوروش-بازم میخوای بخوابی؟
به شونه ی راست خوابیدم، دستم رو زیر سرم مثل جَک گذاشتم و با چشم های پف کرده بهش نگاه کردم.
-خوب چیکار کنم؟
کوروش- نمیدونم
-بریم تلوزیون ببینیم؟
چشم هاش برقی زد.
کوروش-خیلی دوست دارم ببینم.
لبخندی بهش زدم.
-باشه تو برو پایین من یه دوش بگیرم زود میام.
با یه حرکت از تخت پایین پرید و به سمت در اتاق رفت.
بعد از یه دوش سریع از اتاقم بیرون رفتم.
-کوروش، کوروش کجایی؟
صداش رو از روی مبل جلوی تلوزیون شنیدن.
کوروش- اینجام
به سمت مبل رفتم. روی دسته مبل نشسته و با ذوق به تلوزیون خاموش زل زده بود.
-یه لحظه صبر کن الان میام.
فورا توی آشپزخونه رفتم و دو فنجون قهوه درست کردم. کلی بین فنجون های رنگارنگ گشتم تا چندتا فنجون کوچیک تزئینی پیدا کردم. یکم قهوه توی فنجون کوچیک توی دستم ریختم و با مقدار کمی شکر شیرینش کردم. از توی یخچال کیک صبحونه ای که آرمان درست کرده بود و واسه توی راه واسمون گذاشته بود و یکمش مونده بود برداشتم و دوتا تیکه توی بشقاب گذاشتم. نمیدونستم کوروش از این جور چیزا میخوره یا نه ولی خوب به هرحال واسه اونم بردم. سینی رو روی میز بزرگ جلوی مبل گذشتم و به سمت تلوزیون رفتم. از بین کوه سی دی ها یه فیلم رو انتخاب کردم و توی دستگاه گذاشتم. کنترل رو برداشتم و تبلیغات اول فیلم و اسم بازیگرا و این چیزا رو رد کردم. همیشه باهاش مشکل داشتم و فورا فیلما رو جلو می بردم به قول خاله ملورین اصلا صبر نداشتم و همیشه فورا می خواستم برم سر اصل مطلب...
romangram.com | @romangram_com