#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_158

بلاخره شب فرا رسید و قرار بود مهبد هم بیاد پیشمون... ملکه با دقت همه چیز رو واسه یه مهمونی بزرگ بررسی می کرد و با قامتی با صلابت بین مردم قدم بر می داشت. گاهی کنار بچه های کوچیک می نشست و باهاشون بازی می کرد. گاهی بین مردم روی زمین می نشست و باهاشون هم صحبت می شد.

اون شب به من و مهبد خیلی خوش گذشت و آخرشب آدم کوچولوها همه باهم با آب چشمه خونه رو تقدیس کردن.

خیلی خوب بود باهاشون ارتباط برقرار کردم چون مهبد می خواست بره نمی دونستم به تنهایی توی این عمارت بزرگ دووم میارم یانه ولی وجود این موجودات کوچیک بهم نیرو می داد.

دیشب خیلی چیزا راجبشون یاد گرفتم. اونا حافظه ی هیلی قوی و فوق العاده ای دارن و به راحتی می تونن زبون های مختلف رو یادبگیرن. قلب پاک و مهربونی دارن و وقتی با یه نفر دوست میشن زود بهش وابسته میشن و به شدت وفادارن... اکثرشون مردمان شادی هستن و توی سال جشن های بزرگ و مختلفی میگیرن.

اون شب بعد از تقدیس خونه توی تخت دراز کشیده بودم. به سقف اتاق زل زدم و نفس عمیقی کشیدم. نمی دونستم بعد از این چه اتفاقی میافته و در امان هستم یانه و یا این که مهبد میتونه به سلامت به اون طرف جزیره برسه؟ اگه اشتباه متوجه شده باشم و شایان هدفش مهبد باشه چی؟ سرم رو به شدت تکون دادم تا این افکار منفی از ذهنم بیرون بره.

با فکر این که مهبد فردا میخواد بره و چند روز پیشم نباشه دلم پر از غم می شد. خیلی وقت بود از کل خانوادم جدا شده بودم و همش احساس تنهایی می کردم. چند وقت بود که مهبد تنهایی هام رو پر کرده بود و احساس بهتری داشتم. تحمل دوریش واقعا واسم سخت بود.

انقد توی فکر بودم که نفهمیدم کی خوابم برد.

صبح با حس ضربه های کوچیکی روی صورتم از خواب بیدار شدم. اولین چیزی که دیدم چهره ی کوچیک کوروش بود که سعی داشت بیدارم کنه. خمیازه ای کشیدم و دستم رو جلوی دهنم گذاشتم. کش و قوسی به بدنم دادم و دستم رو توی موهام بردم و بیشتر بهم ریختمشون.

-صبح بخیر

کوروش- چقد میخوابی

-ساعت چنده؟

کوروش-نه

یهو چشم هام از حدقه بیرون زد و با عجله از تخت پایین پریدم.

با همون چهره ی ژولیده دنبال دمپایی رو فرشیام گشتم.

-وای خدا خیلی خوابیدم. مهبد باید صبح زود می رفت. حتما خواب مونده...

کوروش-مهبد خان صبح زود رفتن.

-چی؟ چرا بیدارم نکرد؟

کوروش-نمیدونم.


romangram.com | @romangram_com