#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_157

کوروش- دلم هوس آش های خاله بزرگ رو کرده...

- خاله بزرگ کیه؟

کوروش- مسن ترین آدم دهکده... آش هایی که درست میکنه حرف نداره.

جلوی کلبه ی کوچیکی ایستادیم و کوروش ازم خواست بذارمش روی زمین.

آروم از روی شونم برداشتمش و گذاشتمش روی زمین.

چندبار به در کوچیک چوبی کوبید. چند دقیقه بعد پیرزن خمیده ولی سرحالی با لپ های گل انداخت و پوستی سفید بیرون اومد.

موهای سفیدش روی شونش خودنمایی می کرد.

پیرزن با دیدن من با لبخند بهم زل زده بود و چشم ازم بر نمی داشت.

با صدای خش دار و پیرش گفت:

-مشکلات و سختی های زیادی توی زندگیت داری ولی خیلی قوی هستی.

-بله؟

خاله بزرگ- هیچی عزیزم من رو بذار روی شونت تا بریم جنگل...باید یکم سبزیجات پیدا کنیم.

چشمی گفتم و کوروش و خاله بزرگ رو روی شونه هام گذاشتم.

توی اون جنگل کوچیک می چرخیدیم و خاله بزرگ با وسواس خاصی سبزی ها رو انتخاب می کرد. گاهی کمی از یه سبزی می چشید و گاهی بوشون می کرد گه گاهی هم دستش رو مدام روی برگ هاشون می کشید. بعضی از گیاه ها رو فقط چند برگ خاص ازشون رو جدا می کرد و از بقیش می گذشت. یکم بعد با یه سبد پر از سبزی های مختلف، ریشه ی چند نوع گیاه و چندتا قارچ وحشی به دهکده برگشتیم.

خاله بزرگ ازم خواست یه دیگچه ی سیاه خیلی قدیمی رو روی شعله ی بزرگ آتیش بذارم. کل بعد از ظهر رو مشغول کمک کردن بهشون بودم.

با اکثر مردم دهکده آشنا شده بودم و همشون کمک می کردن.

دختر کوچولویی که اگه یه انسان بود۵ساله به نظر می رسید مدام همراهم بود وباهام دوست شده بود. چهره ی بامزه ای داشت. پوستی تیره ولی چشم هایی سبز ...رنگ چشم هاش انقد خاص بود که آدم رو تسخیر می کرد.

اون روز دوست های کوچولوی زیادی پیدا کردم و واقعا بهم خوش گذشت. واسه ی چند ساعت فارق از همه ی ترس وغم و غصه هام بودم و بهم خوش گذشت.


romangram.com | @romangram_com