#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_156
یاد حرف کوروش افتادم و یهو از جا پریدم.
مهبد-چی شده؟
- باید برم کمک کوروش
مهبد- تو با شاهزادشون ملاقات کردی؟
پشت چشمی واسش نازک کردم و گفتم:
-این که چیزی نیست. تازه با ملکه هم، هم صحبت شدم.
زبونم رو واسش در آوردم که با لبخند سرش رو تکون داد.
از اتاق بیرون رفتم و به سمت پله ها سرازیر شدم.
جلوی در ایستادم تا یکم نفسام منظم بشه...
وقتی در رو باز کردم کوروش در حالی که روی یه تخته سنگ کوچیک نشسته بود و پاهای آویزون شده از تخته سنگش رو توی هوا تکون می داد منتظرم بود.
با دیدنم به سمتم اومد. خم شدم و کف دستم رو به سمتش گرفتم. اومد روی دستم و روی شونم گذاشتمش.
-خوب حالا باید چیکار کنیم؟
کوروش- اول بریم دهکده...
- دهکده؟
به سمت راستمون و یه درخت تنومند اشاره کرد.
کوروش- از این طرف...
با راهنمایی های کوروش درست به وسط اون جنگل کوچیک رسیدیم. درست وسط جنگل یه دهکده ی کوچیک با خونه های کوچیک بود.
آدم کوچولوها مشغول کار های روزمره خودشون بودن. هر کدوم که از کنارم رد می شدن اول با تعجب بهم زل می زدن ولی بعد با دیدن کوروش تعظیم کوچیکی می کردن و به کارشون ادامه می دادن.
romangram.com | @romangram_com