#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_155
خواستم از اون جنگل کوچیک بیرون برم و هرچه زودتر این خبر خوب رو به مهبد بدم که کوروش گفت:
-من به شام دعوتت کردم ولی خوب غذا درست کردن برای تو و مهبدخان خیلی سخته پس باید کمکمون کنی.
لبخندی زدم و گفتم:
-حتما...فقط چند لحظه برم و بیام.
این رو گفتم و بیرون رفتم.
به سمت پله ها دویدم و با دو از پله ها بالا رفتم. در اتاق مهبد رو باز کردم.
روی تخت نشسته بود و پتو رو روی پاهاش کشیده بود. عینک مطالعه ی بزرگی روی صورتش بود و سرش توی کتاب توی دستش بود. با دیدنم سرش رو از روی کتاب برداشت. یه ابروش رو بالا انداخت و با چهره ی سوالی نگام می کرد. به سمتش دویدم و خودم رو توی بغلش انداختم. کتاب از دستش رها شد و روی زمین افتاد. دستام رو دور گردنش حلقه کرده بودم. پشت سر هم و بلند بلند می گفتم:
-موفق شدم...موفق شدم.
عینکش رو از روی چشم هاش برداشت و گفت:
-راحتی؟
تازه متوجه موقعیتم شدم و دست هام رو از دور گردنش باز کردم. سرخ شدم و به زمین خیره شدم. خندید و دوباره توی بغلش کشیدم.
مهبد- میدونستم میتونی یعنی مطمئن بودم.
ازش جدا شدم و روبه روش نشستم.
-اونا ما رو به شام دعوت کردن.
با تعجب بهم خیره شد.
مهبد- خیلی جالبه... تاحالا هیچوقت من رو دعوت نکرده بودن.
چشمکی بهش زدم و گفتم:
-منم دیگه...
romangram.com | @romangram_com