#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_152

سارنیوس- لازم نیست بترسی فقط سعی کن باهاشون ارتباط برقرار کنی.

به شدت به فکر فرو رفتم. راستش شروع خوبی با اون آدم کوچولوها نداشتم و بعید می دونستم اون ها از من خوششون بیاد و دوستیم رو قبول کنن. دروغ چرا می ترسیدم دوباره با اون جیغ های کر کنندشون آزارم بدن ولی خوب این اولین و آخرین راهی بود که می تونستم در امان باشم. پس تصمیم گرفتم هرجور شده نظرشون رو جلب کنم.

جلوی در شیشه ای ایستاده بودم. مهبد توی اتاقش بود. ازم خواسته بود که تنها برم پیششون... درخت های سرسبز از پشت اون در شیشه ای به وضوح دیده می شدن. اون قسمتی دورش شیشه کشیده شده بود سقفی نداشت و سقفش آسمون آبی بود. نیسم آرومی می وزید و برگ های کوچیک و درشت درخت ها رو به رقص ظریفی وا می داشت. با این که این دیوار های شیشه ای بلند تا سقف ادامه داشتن و جلوی باد رو می گرفتن، بازم نسیم ملایمی درحال وزیدن بود.

به دقت بین درخت ها رو نگاه کردم. آدم کوچولویی که به نظر می رسید هنوز بچس از پشت یه درخت سرش رو بیرون آورده و یواشکی به من زل زده بود. لبخندی بهش زدم و در رو باز کردم که فورا پشت درخت قایم شد و کلا ناپدید شد.

در شیشه ای رو پشت سرم بستم و از بین دوتا درخت با تنه های باریک گذشتم.

موهام رو پشت گوشم فرستادم و مدام اطراف رو نگاه می کردم تا شاید بتونم یکیشون رو پیدا کنم.

با چندتا سرفه مصلحتی صدام رو صاف کردم و گفتم:

-سلام کسی اینجا نیست؟

چیزی بین بوته ها تکون خورد. یک قدم جلوتر رفتم و گفتم:

-بیا بیرون،نترس...

دوباره چیزی تکون خورد ولی کسی بیرون نیومد.

یک قدم دیگه جلو رفتم.

-من بهت صدمه ای نمیزنم.

بوته دوباره دوتا تکون خورد.

بلاخره دل رو به دریا زدم و دستم رو جلو بردم. بوته رو کنار زدم. لای بوته ها همون آدم کوچولو بود. همون بچه ی چند دقیقه پیش. پسر بچه با موهای بور و طلایی و چشم های آبی رنگ یه لباس جالب تنش بود که توصیفش واسم سخته...موهای بلندش روی شونه های کوچیکش ریخته شده بود. شاید دوازده سالش بود. با اون چشم های مظلومش باترس بهم زل زده بود.

با دیدنم وحشت زده مدام تکون می خورد. تازه متوجه ی پاش شدم. پای راستش بین پیچک های نازک درهم تنیده ی توی بوته گیر کرده بود و نمی تونست تکون بخوره...

دستم رو جلو بردم تا کمکش کنم که شروع کرد به جیغ کشیدن... دست هام رو محکم روی گوش هام گذاشتم و روی زمین نشستم. پسرک ترسیده بهم زل زده بود و مدام جیغ می کشید.

نمی تونستم همینجوری به حال خودش رهاش کنم.


romangram.com | @romangram_com