#به_من_بگو_کی_هستم؟_پارت_151

دوماهی خاکستری رنگ با پولک های براق توی سطلش بود. ماهی ها زیاد بزرگ نبودن و روی هم افتاده بودن.

پیرمرد کوتوله بی توجه به من و مهبد کنار سطلش نشست و گفت:

-چرا من رو صدا زدی؟

مهبد- باید ملکه رو ببینم.

پیرمرد-دیدن ملکه کار راحتی نیست.

مهبد-موضوع خیلی مهمیه...

پیرمرد- درسته ملکه خیلی تورو دوست داره ولی دلیلی نداره همش مزاحمش بشی.

مهبد-سارنیوس خودت خوب می دونی که تا موضوع مهمی نباشه من دنبال ملکه نمی گردم.

پیرمرد که حالا فهمیده بودم اسمش سارنیوسه گفت:

-ملکه تا زمان ماه کامل توی سخره های مرواریدی اون سمت جزیره اقامت داره و بعد از ماه کامل میاد اینطرف برای سرکشی...

مهبد دستم رو گرفت و گفت:

پس باید زودتر راه بیافتیم.ما نمی تونیم از راه جنگل زود به اون طرف جزیره برسیم چون...

نگاهش رو به من دوخت و گفت:

-نیسا یه انسانه و نمی تونه پا به پای من بدوعه پس من مجبورم تنها برم.

سارنیوس- من می دونم چرا می خوای ملکه رو ببینی، راستش چند ساعتی میشه که اینجا منتظرتم. بهتره زودتر راه بیافتی خطر خیلی بزرگی داره همه رو تهدید می کنه.

مهبد با نگرانی به من خیره شد.

سارنیوس- نگران این دختر نباش... اگه اون توی عمارت بمونه و بیرون نیاد جاش امنه، عمارت درست روی اون چشمه ی پاک قرار داره و هیچ نیروی شیطانی نمیتونه واردش بشه به شرط این که آدم کوچولوها این دختر رو بپذیرن و دوباره عمارت رو با آب چشمه تقدیس کنن.

ایندفعه من بودم که با چشم های نگران به پیرمرد نگاه می کردم.


romangram.com | @romangram_com